تبليغاتX
وقتی که او نیست

وقتی که او نیست

وقتی که او نیست

رفتم به

               vaghtikenisti.persianblog.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:4  توسط سهراب سنائی  | 

(19)

توک انگشتام رو تو جیب شلوار جین چپونده بودمو به زمین نگاه میکردم . سعی می کردم پام رو روی سنگ فرشای قرمز بزارم . یکی . دو تا سومی در رفت . . .  چهارمی در رفت .. . پنج تا شش تا هفتا . . . هشتمی در رفت . . . سرم رو بالا گرفتم . ۳۳ پل دقیقا روبرومه . شونه هام رو تو هم جمع کردمو یکم قوز کردم که سرما کمتر بهم راه پیدا کنه .

روی ۳۳ پل که رسیدم هوا داره بارون میشه . انگار آسمون بغض چند ساله ای داره که نمی دونه چیکارش کنه . ذره ذره چشماش نم میشه . اما باز ول میکنه . دونه های ریز بارون که به چشمام می خوره می خواد حالمو عوض کنه . اما جلو خودم رو می گیرم . یه نگاه به آسمون میندازم . سرخ و کبود شده . کم مونده بزنه زیر گریه . میکشم کنار و زیر دالونای پل خودم رو جا می کنم و چشمم به رودخونه می افته . ترک خورده و جا بجا خار ازش در اومده . نمی تونم تاب بیارم دوزانو می زنم و می شینم . . .  بگو چرا آسمون گریه ش گرفته .

چند لحظه می شینم و تا ته رودخونه رو نگاه می کنم . همش خشک خشک . تا آخر . بلند میشم و می ایستم . صدای شر شر بارون شروع میشه . به پشت سرم نگاه میکنم . پل خیس شده . مردم بی ذوق مثل من زیر طاقها جا گرفتن . بعضیا هم دارن با چتر زیر بارون قدم میزنن . یا جفتن یا تک . یه عده هم دارن زیر بارون بدون چتر و کلاه قدم میزنن . گهگاهی سرشون رو بالا میگیرن و به آسمون نگاه میکنن .

روم رو به رودخونه بر می گیردونم . بی اختیار دستم به جیبم میره و پیپ رو در میارم . تهش رو  تراشیدم و با حوصله بهش فندک زدم و دودش رو به آرومی تو هوا رها کردم . توی هوای مرطوب پیپ خیلی مزه میده . دودش رو که فرو میدم پشت کمرم مور مور میشه . با دودش بازی می کنم . مثل روح تو هوا بلند میشه و اسیر دست نسیم میشه . یه سرمای خوبی همه جا پیچیده . صدای آب رودخونه زیاد میشه . دستمو می گیره . دستاش یخ کرده . خودش رو بهم تکه میده . دستش رو رها می کنم و میندازم پشت شونش و با دست دیگه دست دیگش رو میگیرم . آروم دستم رو فشار میده . صدای بارون تند شده . خیلی تند .

- بیا تو بارون قدم بزنیم .

- خیس میشیم دختر.

- نه نمی شیم .

- بریم .

تا ته پل یک کلمه هم حرف نمی زنه . سرش رو گذاشته روی شونم و بهم تکیه داده و راه میریم . بهش نگاه می کنم . نیست . می ایستم و پیپم رو از لای دندونام بر می دارم و دود رو توی هوا رها می کنم . دونه های بارون مثل ترکش دود رو می شکافن و ازش رد می شن و دود زیر بارش شدید بارون و در حال مخلوط شدن با بخار دهنم بی جون می شه و گم می شه . روبروم چهار باغ بالاست .

روم رو بر می گردونم و توی همون بارون شروع می کنم آهسته آهسته قدم زدن و بر گشتن . تا حالا حتما عسلی از خواب بیدار شده و داره بهانه من رو می گیره . اما دلم نمی خواد تاکسی سوار شم . می خوام با پای پیاده این مسیر رو گز کنم . هر قدمش منو یادش میندازه و انگار تمام تنم سوزن سوزن میشه . هوا یه سرمای لطیفی داره . سرم رو بالا میگیرم ، درختای سر به فلک کشیده زیر بارون قاطی کردن که پائیزه یا بهار . هنوز برگای رنگ و رو رفته اشون رو به زور نگه داشتن و دست از سرشون بر نمی دارن . دونه های بارون از یه نقطه میان و با سرعت از هم دور میشن بعضیاشون از کنار سرم رد میشن و بعضیاشون به چشمم نزدیک میشن و به صورتم می خورن و هزار دونه میشن و تو هوا پخش میشن . تک و توکی برگ زرد با رگه های نارنجی رو زمین افتاده . اونقدر بارون تند هست که وقتی دونه ها به زمین می خورن تو هوا بلند میشن و پودر میشن و یه لایه مه تا بیست سی سانتی زمین درست می کنن .

کوچه رو برای گاز رسانی به یه خونه تازه ساز کندن . یادش بخیر این خونه یکی از اهالی همین محل بود . خیلی پیر بود . عصرا یه صندلی ارج آهنی قدیمی می ذاشت دم در خونش و یه قلیون چاق می کرد و می زاشت جلوش رو زمین و سرگرم میشد . یه فلاکس هم داشت و یه سبد که توش قند و استکان و یک کیسه قرص و دوا داشت .

- عمو حاجی چطوری ؟

بابا ازش می پرسید

- خوبم بابام

- عمو حاجی زندگی چطوره ؟

- اون موقیها که تو چارباغی بالا بودیم بیتر بود بابام اما اینجام اینجوریست دیگه

- چطوره عمو حاجی ؟

- خونمون رو فروختن ، اینجام خبری از آشنائی نیس

بعدم تاسش رو مینداخت روی میز فلزی زهوار در رفته ای که کنارش بود و حب قندش رو بالا مینداخت و چائیش رو از تو نعلبکی می مکید . چائی رو که مک میزد لپای چروکیدش جمع میشد و استخوانبندی قوی صورتش بیرون میزد . زمستونا هم همینجا مینشست و یه چراغ الائدین کنارش روشن میکرد و معمولا یه تیکه نون هم روی چراغ میزاشت و خشک که میشد بر میداشت و با چائی شیرین سقش میزد .الانم فکر کنم بچه هاش این خونه رو خراب کردن و جاش آپارتمان ساختن

با کف دست به در خیس می کوبم و قطرات آب تو هوا پخش میشن . هنوز چیزی نشده عمه طوبی در رو باز میکنه و میگه عمه جلدی بیا تو خیس میشی .

نگاهش می کنم و آروم لبخندی می زنم و

- سلام

- سلام عمه جان بیا تو خیس میشی

عسل هنوز خوابیده . صدای محزون اذان از همین نزدیکی میاد . چائی داغ توی استکان کمر باریک خیلی می چسبه . سینه به سینه پنجره می ایستم و به درخت خرمالو  زل میزنم و آروم چائی رو به لبم نزدیک می کنم . خودمونیم چائی ایرونی هم بعضی وقتا مزه میده ها . خرمالوها روی تنه درخت لخت خرمالو گل به گل قرمز می زنن .

- عمه منم می تونم باهات بیام کرمان ؟

روم رو بر می گردونم . با یه تردیدی سوال میکنه .

- آره عمه ، چرا نتونی . خودم نوکرتم .

- سروری عمه جون . . .  دلم برا حمید برا رضا برا انوش برا همه یه ذره شده . امروز فردا هم می افتم میمیرم . . .

- عمه دور از جونت . تو که ما شا الله جوونی عمه جون . باشه وسایلت رو بردار بریم کرمان

- ۱ روزی باید پام صبر کنی

- باشه عمه . تو بیا ۱۰ روز صب می کنم .

یه لبخندی رو لبش وا میشه که بی رنگی صورتش رو تو خودش گم میکنه و صورتش از هم میشکفه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8:52  توسط سهراب سنائی  | 

(18)

ساعت حدود ۶ صبحه . اصفهان خیلی بزرگ شده . مثل قدیما نیست که آدم راحت سر و تهش رو می گشت .

- کجا میری ؟!

- میرم ۳۳ پل

- گم نشی بچه

- نه داداش نیم وجب راه که گم شدن نداره .

عمه طوبی رو خیلی وقته که ندیدم . آدم سیاه بختیه .

- عمه چطور شد که اومدی اصفهان

- اون موقع که مثل حالا نبود عمه . دختر مال شوهرش بود . منم ۲۰ سالم بود عروس شدم . اومدیم اصفهان و تو نساجی کنار شوهرم مشغول شدم . ولی نامرد نمک به حروم طلاقم داد . منم همینجا موندگار شدم .

آدم سیاه بختیه . بعضی وقتا شبا که می خوابیدیم میشنیدم که گریه میکنه . لابد کار هر شبشه . اما تو روی آدم می خنده . خوش خنده روست . شصت و چند سالی داره . توی چهارباغ پائین که به سمت رودخونه میرم . برج جهان نما رو نشون دارم . ولی بهش که میرسم جا می خورم . این برج از یک سوم هم کوتاه تر شده . چه جالب . پشت برج جهان نما وایمیستم . زنگی به عمه طوبی می زنم . همیشه از اذون صبح به بعد بیداره . البته اگه خواب بره که بیدار باشه .

- سلام علیکم

- الو

- الو سلام

- سلام بفرمائید .

- سهرابم .

- خوبی عمه . بچت خوبه ؟ همه خوبن ؟

- آره عمه جان شما خوبی ؟

- ای بابا عمه ما که اینجا از تنهائی پوسیدیم . شما ها هم که سالی یه بار سری به عمتوم نمی زنین . دیگه چه خوبی ؟

- بیام پیشت عمه ؟

- آره عمه . پاشو بیا اینجا پیشم . دلم برات تنگ شده . دلم برا همه تنگ شده . اما خو چه فایده . کسی رو نمی بینیم .

- می خوام بیام پیشت عمه .

- کی ان شا الله ؟

- تا ۱۰ دقیقه دیگه

- کجائی عمه ؟

- سر کوچه .

- بیا دیگه عمه بیا ببینمت .

به جلو خونه که میرسم ، عسل خودش بیدار شده . با کف دست به در کوتاه و رنگ و رو رفته می کوبم . پیر زن کوتاه و فرتوت و خمیده در خونه رو باز میکنه . با کف دست به پشت عسل اشاره میکنم و جلو میرم . بعد از روبوسی و سلام و حال و احوال وارد میشیم . تو همین چند دقیقه سفره صبحانه رو پهن کرده . بوی نون داغ که به دماغ آدم می خوره ته شکم آدم قرشمال میره . پنیر لیقوان و چائی شیرین کنار سماور نفتی که الان گازی شده اما اون هیبت و سن و سالش رو حفظ کرده ردیف شدن . استکانهای کمر باریک توی نعلبکی های دوری طلا ، قندون استیل دست به کمر و سفره پارچه ای آبی راه راه . وای خدای من . آدم چقدر میتونه خوشبخت باشه . اما جای یه نفر کنارم خالیه که الان دستم رو رها کنه و به سمت سفره بدوه و شروع کنه شعر سهراب خوندن و قصه کوکب خانوم بازگو کردن . کسی تو اتاق نیست . عسلی توی هال ولو شده و خوابیده . عمه طوبی هم رفته سراغ آشپزخونه . نمی دونم چی می خواد بیاره اما سر و صداش از آشپزخونه میاد . پنجره بزرگ رو به حیات کوچیک . سقف گنبه ای و طاقچه روبرو همه چیز رو به یاد آدم میاره . کنار طاقچه ایستاده و داره در مورد رو میزی قلمکار روی طاقچه میگه . که چه هنری توش بکار رفته . که چه ظرافتی . که اینا فقط میتونه هنر دست یه ایرانی باشه که چه که چه . . .  بعد میاد کنار آئینه و شمعدون نقره عمه طوبی و دوباره شروع میگنه . بعد نوبت جا قرآنی خاتم میشه . بعد نوبت سلیقه عمه طوبی میشه . عمه طوبی با ۳ تا تخم مرغ آبپز توی یه بشقاب سر میرسه . سقفای خونه دوده زده . دیوارا تا یک و چند متری رنگ روغنی چرکتابی خورده . دور تا دور اتاق پتو پهن شده و کنار به کنار پشتی چیده شده . پرده تور کرم رنگی به پنجره دراندشت اتاق آویزونه و صدای گنجشکا از توی درخت خرمالوی حیاط غوقا میکنه .

- عمه دخترتم بیدار کن بیاین صبحانه بخورین .

نگام میکنه .

- عمه چرا گریه میکنی ؟

در حالی که با گوشه آستین کاپشنم اشکام رو پاک می کنم می گم .

- چیزی نیست عمه . یاد خاطرات . . .  خاطرات بچگی افتادم .

- آره عمه جان یادته چه صفائی داشت ؟

بعد از صبحانه توی همون اتاق زیر طاقچه ولو می شم و به خواب فرو میرم . زمانی که عسلی بیدارم میکنه ، تمام بدنم کرخت شده و ته سقم خشک شده . انگار مرده بودم و زنده شدم . انگار تو این دنیا نبودم . اصلا احساس نکرده بودم که خوابم یا مردم یا زنده ام . بوی عطر برنج ایرونی تو خونه پیچیده . بوی گوشت پخته میاد . بوی آشنائی داره اما نمی دونم چی پخته . عسلی سعی داره حواسم رو جمع کنه و راجع به نقاشی و جعبه مداد رنگی که عمه طوبی بهش داده صحبت کنه . رو دست می گردم و می شینم . روی دست چپم تکیه می کنم و دست راستم رو توی موهام می کشم و صورتم رو می خارونم . صدای خارت خارت ناخنها با ریشهای در اومده در عین خشنی یه آرامش خاصی به آدم میده . به نقاشی های عسل نگاه می کنم . خودش رو کشیده و من که با هم عروسی کردیم . خودش رو کشیده که از دانشگاه اومده . خاله مهتاب رو کشیده که با من عروسی کرده و خودش بچه مونه .

عمه طوبی داخل اتاق میشه .

- فسنجون پختم عمه

- دستت درد نکنه عمه . . .  راضی به زحمتت نبودم عمه .

- نه عمه جون . . . . چه زحمتی . . .  من که اینجا تنهام . خوشحال میشم یکی بیاد پیشم . . .  شام چی دوست داری درست کنم عمه ؟

لهجه عجیبی داره آدم نمیدونه کرمانی حرف میزنه یا اصفهانی

- عصر راه می افتم عمه .

- کجا ؟

- می خوام برم کرمان

دستاش رو می ندازه و نا امید میگه :

- من تا یه هفته برنامه ریزی کردم عمه

- نه عمه جون ایشالله برگشتن می مونیم .

- نه عمه من تا اون موقع شاید مردم .

- دور از جون عمه جان

- اگه می خوای بری همین الان برو

و با قهر از اتاق میره بیرون .

پشت سرش میرم تو آشپزخونه

- عمه جان ناراحت نشو . . . می مونم اما فقط همین امروز . ایشالله برگشتن میام پیشت می مونم . دستام رو میزارم سر شونه هاش . لاغر و از رمق افتاده ان . قدش آب رفته و نصف منم نیست . می چرخونمش و خم میشم و پیشونیش رو می بوسم .

- ولی قول بده برگشتن بمونیا .

- باشه حتما

- حالا برو بشین تا نهار بیارم

- به چشم عمه جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:8  توسط سهراب سنائی  | 

(17)

از کنار عوارضی به زور ماشین رو چپوندم توی رودخونه و رفتم به سمت حرم . این جاده خیلی بهم مزه میده . اولین باری که کشفش کردم انگار همه دنیا رو بهم داده بودن . شهر قم هیچ علائم راهنمای مسافرین نداره و آدمی با حافظه خراب مثل من همیشه توش گم میشه . اما این جاده از وسط رودخونه صاف تا کنار خود حرم میره . عسلی که از تکونای ماشین بیدار شده بود ،روش رو بسمتم برگردونده بود و کورمال کورمال نگام می کرد . بهش خندیدم و عینکش رو دادم به دستش .

- کجائیم ؟

- قم !

- نرسیدیم کرمان ؟

- نه بابائی . هنوز کو تا کرمان .

- خاله گفت یه بار بخوابم و پاشم میرسیم .

- خوب یه بار بیشتر بابائی .

- چند بار ؟

- ۵ بار

سکوت کرد و شروع کرد بیرون رو نگاه کردن . یه جای خوب پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم .

- بابائی بشین تا من کاپشنت رو بیارم

- اوهوم

از ماشین که پیاده شدم دیدم زیاد سرد نیست . می دونم که از کاپشن خوشش نمیاد .

- بابائی بیا پائین هوا زیاد سرد نیست .

شروع کرد با تقلا از روی دنده و ترمز دستی و صندلیها راه اومدن و از در راننده پیاده شد . درای ماشین رو که قفل کردم دیدم وایستاده و نگام میکنه . بغلش کردم و راه افتادیم . از پله های رودخونه که بالا میریم ، قلبم شروع میکنه به تیر کشیدنم . از حفره وسط جناق سینم شروع میشه و تا نزدیکیای قلبم که میرسه ، خودشو تو وجودم رها میکنه . پله به پله بدتر میشه . بالای پله ها که میرسیم . انگار یه سیخ کباب پزی از وسط دندهام عبور دادن و از جابجای قلبم رد شده و نوک سیخ به پشت استخون کتفم می خوره .

عسلی رو میزارم زمین . دست میکنم توی جیبم و قرصم رو از جیبم بر میدارم . طاقت نمیارم که وایستم . روی زمین می شینم و قرص رو در میارم . دستم داره میلرزه . قرص از دستم می افته . دنبالش می گردم ولی نیست . دوباره در قوطی قرص نیترو رو باز می کنم . همش میریزه کف خیابون . چشمام سیاهی میره و نمی تونم جائی رو ببینم . بیاد اسپری می افتم . سریع دستم رو تو جیبم فرو می کنم و اسپری رو در میارم . دو تا اسپری زیر زبونم می زنم . بهتر می شم اما درد سر جاشه . ۲ تا دیگه هم میزنم . حس می کنم صورتم سرخ شده . تمام سر و گردنم غرق عرق شده و توی گوشام مثل جیرجیرک صدا میاد و میره . سعی می کنم نفس عمیق بکشم . نفس که می گیرم بهتر میشه . فکر کنم راه قلبم باز شده و می تونم نفس بکشم . دوباره به حالت عادیش بر می گرده . چشمام دارن روشن میشن . کم کم صداها دارن برام مفهوم میشن . صدای جیغ می شنوم . سرم رو بالا میارم . عسلی داره جیغ و داد و گریه میکنه . پیره مردی کنارم روی زمین نشسته و دستش روی شونمه . یه پسر جوون داره کتفم رو می ماله . یه نفر به سمتمون می دوه . می ایسته و به پیره مرد میگه :

- ماشین رو آوردم . بلندش کنیم بریم به طرف ماشین .

دیگه گرمم نیست . حالا باد که به عرق پیشونی و گردنم می خوره خوشم میاد . از حالت دو زانو خودم رو رها می کنم و روی زمین ولو میشم . گردنم رو کمی تکون میدم . به پیره مرده نگاه میکنم . محاسنش مثل برف سفیده و به قائده کوتاه شده . موهاش کوتاه و آدم رو یاد پنبه میندازه . به جوانی که به سمتمون دویده بود نگاه می کنم .

- ممنون بهتر شدم .

پسری که داشت کتفم رو می مالید حالا داره قرصام رو از روی زمین جمع میکنه . یکی رو ازش میگیرم و میزارم زیر زبونم . زبونم شروع میکنه به سوختن و صورتم گر میگیره . اما زود تموم میشه . پیره مرده میگه :

- بریم دکتر آقا ؟!

- ممنون حاج آقا . . . نه . . . رفع شد.

- جوونی که ماشین داشت میگه :

- یه اورژانس میریم اخوی . ضرر که نداره .

بهش نگاه میکنم . ریش حنائی رنگ نرمی داره . موهاش لخته و بلند . باد توی موهاش هوهو می کشه . چشماش میشی سیره و لبخند گرمی داره . دستم رو دراز میکنم و دست عسلی رو که دیگه ساکت شده میگیرم و به سمت خودم می کشم و می گم :

- ممنونم . . .  من خودم دکترم . بهترم دوست عزیز .

شانه ای بالا میندازه و میگه :

- اگر جائی می ری برسونمت برادر .

- نه می خواستم برم حرم . انگار اونقدر روم سیاه هست که راهم ندن .

پسری که قرصا رو جمع میکرد . در جعبه قرص رو می بنده و میده به دستم . موهاش رو ژل زده و تو همون حال خشک شدن . خط ریش بلندی داره . سبیلش رو تراشیده و زیر لب پائینش یه تیکه ریش گذاشته و رنگش کرده زرد میزنه . انگار با خودش حرف بزنه با یه بغض سرد و کهنه میگه :

-          اینجا همه رو راه میدن و راه میندازن .

معنی حرفش و میگیرم اما دلم می خواد بیشتر ازش بدونم . آروم از جام بلند میشم . مردم دورمون حلقه زدن . فشار خونم پائین افتاده . منتظرم قرص تموم بشه تا یه شکلات بخورم . عسلی انگار از من شرمش بشه ، خودش رو چسبونده به پاهام تا مردم نبیننش . ازش خجالت می کشم . از پیرمرد و 2 تا جوون تشکر می کنم . لباسم رو می تکونم و دست عسل رو می گیرم و راه می افتم به سمت حرم .

زیارت که تموم میشه ، کتاب رو می بندم . بهش نگاه می کنم . روی زمین دراز کشیده و پاهاش رو تو سینه جمع کرده . نازش می کنم . خواب نیست . چشماش بازن و داره به جائی نگاه میکنه . روم رو بر می گردونم که ببینم کجا رو می بینه . چیز خاصی نیست .

- بریم بابائی ؟

میشینه

- بریم .

- گشنت نشده بابائی ؟

- چرا . . .  خوابم میاد .

- بریم شام بخوریم بعد بگیر لالا کن باشه ؟

- باشه

کلی توی شهر میگردم تا چلوکبابی مورد علاقم رو پیداش می کنم . همیشه باید کلی گم بشم تا این چلوکبابی رو پیدا کنم . یه جائی به سمت سالاریه هستش .

- دو پرس برگ

- من نمی تونم یه پرس کامل رو بخورم

- آقا همون دوتا پرس لطفا . . . 2 تا نوشابه و 2 تا هم ماست موسیر .

- چشم

- من یه پرس کامل رو نمی تونم بخورم .

- می خوای بگم نصف پرس بیاره .

- خوب می گفتی برای من خوراک بیاره .

- نمی خواد هرچی نخوردی مال من

- باشه .

تا ته غذاش رو خورد و تازه گفت اگه بود بازم می خورد . به چشماش که نگاه میکنم عین روزای اول سرم داغ میشه و بن گوشم سرخ میشه . لپم گل میندازه و دستام عرق میکنه . زبونم کرخ میشه و ته کامم خشک میشه .

این پدر سوخته هم عین مادرشه . با ولع تمام غذا می خوره و نگام میکنه

- بابائی . . .

- دهنت رو خالی کن بعد حرف بزن .

- اوهوم

لقمه رو قورت میده و با دستش موی توی صورتش رو جمع میکنه و عقب میبره و با خنده میگه :

- خومزه هستا . بخور بابائی

- باشه عروسک بابائی

از اون سال چند باری اومدم قم . هر بارم اومدم این رستوران . هر بارم برگ سفارش دادم . هر بارم انگار یه لقمه سوزن تلخ فرو بدم یکی دو لقمه بیشتر نتونستم بخورم . اما بازم دوست دارم بیام اینجا . بعد از شام راه می افتیم . باید قرص بخرم . نمی دونم چند دقیقه شد که قرصا رو زمین ریخته بودن و احتمالا چند تا لگد شدن . یه زنگم به مهتاب بزنم که نگران نشن . بعد راه می افتیم . عسلی روی صندلی عقب خوابیده و اتوبان خلوت و سوت و کوره . همیشه این ساعت شلوغ بود اما . . .

ساعت از 11 گذشته . چشمام سنگینن و خوابم گرفته . گهگاه روی هم می افتن . به زور بازشون می کنم . شیشه آب رو از جلوی پای صندلی کمک راننده بر می دارم و چند قلوپ سر می کشم . یه دستم رو تر می کنم و به صورتم می زنم . بهتر میشه . به ته جاده نگاه می کنم . چشمام سنگین میشه . این حالت خیلی بده . اعصاب آدم خورد میشه . گوشام کرخت میشن و انگار زیر آب باشم صداها محو میشه . دوباره انگار سر از زیر آب بالا کشیده باشم صداها زنده میشن و از خواب می پرم . ترسم میگیره . نکنه خواب برم . دنبال یه پارکینگ می گردم . همینجور دوباره پشت پلکام سنگین میشه و میسوزه و گوشام از حس میرن . سعی می کنم خواب نرم . چشم  چپم میسوزه . دستم رو بالا میارم و میزارم روی چشمم . لخته های خون رو آروم آروم از رو چشمم می کنم . می سوزه و کنده میشه . صداهائی از پشت در شنیده میشه . کسائی میان و میرن . نمی دونم چه وقتیه . صدای پائی تا کنار در میاد و وایمیسته . صدا میزنم .

- آقا لطفا در رو باز کنید .

- در  بچه کوچکی دقیقا جلوی صورتم باز میشه . . .

دو تا چشم عبوث جلوم ظاهر میشه .

- چیه ؟

- در رو باز کن آقا می خوام وضو بگیرم . نماز نخوندم .

- شما بی دینا دیگه نماز نمی خواد برامون بخونین

یه لحجه نا آشنا داره . باید مال روستاهای جنوب خراسان باشه .

-  برادر من می خوام نماز بخونم ، گناه که نمی خوام بکنم .

از در سلول فاصله میگیره و به ته راهرو نگاه میکنه .

می تونم لباسش رو ببینم . سربازه . سربازه سپاه . خوشحال میشم . بلند فریاد میزنه :

- حاج آقا می خواد نماز بخونه .

- بگو لازم نکرده شماها دیگه برای ما نماز بخونین .

روش رو بهم بر می گردونه قبل از اینکه بخواد حرف بزنه از خواب می پرم . یه پارکینگ جلو تر هست . وایمستم . ماشین رو خاموش می کنم و صندلی رو می خوابونم . چشمام رو می بینم . یکم شیشه رو پائین میارم که هوا عوض بشه . باد سوزنداری به صورتم می خوره . سوز عجیبی داره . عین آرایشگر ناشی رو صورت آدم خط میندازه . آروم آروم چشمام سنگین میشه . سعی میکنم به رویای خاطراتم فکر نکنم . نمیشه . بهش میگم :

- سرکار ما کجائیم ؟

نمی خوام بهش فکر کنم . سعی می کنم به کرمان و عمو حمید فکر کنم . جواب میده :

- به تو چه

اعصابم اینجوری بهم میریزه . نباید فکر کنم . نباید بهش فکر کنم .

- سرکار من خودم بسیجیم .

- اینجا همه بسیجین .

- بابا من عضو شورای بسیج دانشجوئیم .

- ببین اگه زیاد حرف بزنی کارت با بعضی از این پاسدارا می افته . اونوقت دیگه  حسابت با کریم الکاتبینه .  بزار موقع بازجوئی بگو بسیجی هستی اگه پارتیم داری که میای بیرون .

- آقا . . . آقا . . . سرکار . . .

رفته . خیالم راحت میشه . حداقل اتفاق بدی تو مملکت نیفتاده . خوب حالا یه اشتباهی شده . بهشون میگم ولم می کنن . ولی نمازم رو چی کار کنم . میام دوباره بزنم به در . اما نه فایده نداره دیدی که چه جوری جواب داد . از اینجا که در بیام اول باید ببینم اینا دیگه چه جور پاسدارائین که اینجوری از مردم دفاع میکنن . تقریبا همه خون دلمه شده روی چشمم رو کندم و چشمم باز میشه . به دیوار تیمم می کنم و تو همون حالت نمازم رو می خونم . سرم سوت میکشه و سنگین شده . مغزم توی جمجمه ام تکون تکون می خوره . خوابم گرفته . سر گیجه عجیبی دارم . نکنه خون ریزی مغزی باشه که اینطور خواب آلودم و سرگیجه دارم . اونقدر خوابم میاد که نمی تونم فکر کنم . بدنم سست میشه و میاد پائین . زیر زانوهام به پروفیل پائین در سوار میشه و آروم آروم دردناک میشه و نمی تونم بخوابم . سعی می کنم یه وری به دیوار کنارم تکیه بدم . شونم روی دیوار سیمانی مالیده میشه و خراش می خوره نمیشه . باز خودم رو روی کمرم به دیوار پشتم تکیه میدم  و سرم آویزون میشه . زانوهام رو روی پروفیل جلوی زانوم میزارم که کمتر آزرده بشن . کم کم چشمام سنگین میشه و به خواب میرم . یهو زانوم از روی پروفیل در میره و زیر زانوم محکم به پروفیل می خوره و از خواب می پرم . ساعت از 3 شب گذشته . پام روی غربیلک فرمون خشک شده و غربیلک فرمون زیر زانوم فرو رفته و آزارم میده . پاهام خواب رفتن . قوری برقی رو در میارم و به جا فندکی وصلش میکنم و یه چائی دم می دم . عطر چای توی ماشین میپیچه و شیشه جلو بخار میزنه . چائی رو که می خورم راه میا فتم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:6  توسط سهراب سنائی  | 

(16)

بابا داشت شعاری که پائین باغچه با اسپری نوشته شده بود رو با کاغذ سمباده پاک می کرد . نوشته بود : تجاوز ، جنایت ، مرگ بر این . . .  روزای عجیبی شده . فکر کنم تو این پنج شش سالی که از دنیا عقب موندم خیلی چیزا عوض شده . تو کوچه و خیابون جابجا شعار نوشته شده و روشون رو با رنگ پوشوندن ، اما میشه خوندشون . کنار بابا می ایستم :

- این چیه ؟

- چه میدونم جوون ؟! شما ها باید بدونین که نمی خواین بدونین .

منظورش رو نمی فهمم .

- چی رو ؟

- ریشه ظلم !

- ولش کنید بابا . نمی خواد خودتون رو به زحمت بندازید . کسی به اینا گیر نمیده .

- اهمیت دارن . دوست ندارم پاکش کنم . اما میان با اسپری رنگش میزنن و خونه رو از ریخت میندازن .

دستخط خوبی نیست . همینجوریم خونه رو از ریخت انداخته . زیاد دیالوگمون به هم قفل نمی شه و اون به چیزی فکر می کنه و راجع بهش حرف میزنه که من نمی تونم بفهمم . دارم فکر می کنم که برم کمکش که یکهو صمیمی از تو پنجره خونش داد میزنه :

- برو تو سهراب .

نگاهش می کنم و می خندم .

- سلام دکتر

- برو تو داره میاد !!

- کی ؟

- بابا خودت مشتری می فرستی حالا میگی کی ؟! همین دختره دیگه .

هول میشم . سریع می رم تو ساختمون . وقتی لباسم رو عوض می کنم یه سر می رم تو پنجره که ببینم چه خبره . بابا با صمیمی دارن به دیوار نگاه می کنن و راجع بهش با هم حرف میزنن . باید بعد از ناهار یه چرتی بزنم بعد راه بیفتم .

ساعتای ۴ بود هوا یه نم ابری داشت و سایه گون به نظر می رسید . پشت پرده اتاق نور سایه روشنی می خواست رنگ اتاق رو عوض کنه و از گوشه کنار باز مونده پرده تو بیاد که انگار نمی تونست . چمدون رو بر داشتم و رفتم سراغ جمع کردن ماشین . عسلی روی میز ناهار خوری نشسته و پاهاش رو عقب و جلو میکنه و از زیر عینکش با انگشتاش ور میره و خالش داره باهاش حرف میزنه . بغ کرده . اگه دلم طاقت می آورد با خودم نمی بردمش . فکر کنم اینجا راحت تر باشه تا با من .

توی آینه که نگاه میکنم . مهتاب داره می خنده و کاسه آب رو پشت سرم خالی می کنه . عسلی خودش رو از لای کمر بندش پیچو تاب داده و داره عقب رو نگاه می کنه و دست تکون میده و با صدای بلند داد میزنه :

- خدافز خاله ئی خدافز .

از ته دل می خنده . انگار زیادم ناراضی نیست .

- بابائی ؟!

- ها ؟

- ها نه بله !!

- ها !!

- کجا دوست داری بریم ؟

- بریم پارک !!

- همین ؟

- ها !!

- بعدم برگردیم ؟

- ها !!

- ها نه بله !!

- بابائی ؟

- جونم بابائی ؟

داره با انگشتاش بازی میکنه و از زیر عینکش دستاشو نگاه میکنه که تو هم گیر کردن .

پارکم میریم ؟

- آره بابائی . همه پارکارو می ریم .

نگام می کنه . نگاش میکنم . با تعجب نگام میکنه . بعد روش رو به سمت پنجره میکنه و بیرون رو نگاه میکنه . ساکته و چیزی نمیگه . دلم میگیره . اماحواسم رو به رانندگی جمع می کنم . جاده شلوغه ، صداهائی توی سرم می پیچه . هوهو می کنه و بیرون میره . لیوان چائی رو به سمتم میگیره و میگه

- بفرما

- مرسی خانومی

چائی رو می گیرم . خنکش کرده بعد داده دستم . دستش میاد به سمتم و یک حب قند میزاره دهنم . نگاهش می کنم . میخنده . تو صورتش فقط شادی و سرزندگیه . بی اختیار می خندم . چائی رو از سر لیوان می مکم .

- چند روز بمونیم ؟

- تا وقتی که خسته شدیم

- مامان هی سوال کرد ، گفتم بهت زنگ می زنم و میگم . چی بهش بگم ؟

- بگو هر وقت خسته شدیم بر می گردیم .

- نمیشه . دلش بی تابه

- ول کن دختر . شاد باش .

هیچی نمیگه و به روبرو رو نگاه میکنه . ته نگاهش اونقدر عمیقه که انگار تا فرسنگها دورتر رو به راحتی میبینه . یه لبخند آرامش روی لباش رنگ گرم و قوی بسته . اونقدر که گونه هاش رو بالا کشیده و چشماش می خندن . روش رو بهم بر می گردونه و دستش رو می زاره روی دستم که روی ترمز دستی ماشینه . دستاش گرم و امیدواره . دستم رو فشار میده . بدون اینکه بفهمم یا بخوام دستم بر میگرده و دستشو می گیرم . دستم رو رها میکنه و دوتا دستاش رو به هم میگیره . لیوان رو بر میدارم و بقیه چائی رو می خورم .

- خوب خانومی برنامه سفر رو من مشخص کنم یا تو ؟

- تو !!

- چرا من ؟!

- می خوام هر چی تو می خوای همون بشه .

- نه من می خوام هر چی تو می خوای همون بشه .

- هرچی تو بخای همونیه که من می خوام .

چند لحظه سکوت میشه . بازم نگاهش می کنم . عمق نگاهش جاده رو پاره میکنه و از میون پیچ و خما راه باز میکنه و تا توک کوه سر سفید کشیده میشه و توک کوه یخ زده رو گرمای نگاهش گرم می کنه و یخها قل قل تا کنار جاده می جوشن و از کنار ماشین با سرعت رد میشن و پشت ماشین سرعتشون کمتر میشه و انگار وایمیستن و ما رو نگاه میکن .

- راستی می گفتی دوست داری موسسه خیریه راه اندازی کنی . وقتی برگشتیم میریم پی گیری باشه ؟!

نگاهم می کنه و می خنده و آروم انگار با خودش باشه

- اوهوم

- چرا حرف نمی زنی ؟

- چی بگم ؟

- هر چه می خواهد دل تنگت .

- دلم تنگ نیست .

- همه مردائی که ما دیدیم از پر حرفی زناشون مینالن . حالا تو اونقد حرف نزن تا من خواب برم و بشه سفر آخرمون .

نگاهم میکنه . چشماش شیطون شده و گل از گلش شکفته . داره ته چشمام دنبال یه چیزی میگرده .

- چی می گی بابائی ؟

- هیچی خسته شدم .

- خوب چرا اینجوری نگام می کنی ؟

- دوست دارم .. . .  بابائی خوابم میاد .

- برو عقب لالا کن بابائی

- نه همینجا .

- اینجا گردنت درد می گیره .

- نمیگیره .

- خوب لالا کن بابائی

روش رو میگردونه و لای کمر بند پیچ و تاب می خوره و پشتش رو به من میکنه و پاهش رو تو سینه جمع میکنه و دستاش رو یکی میکنه و میزاره زیر سرش

- بابائی عینکت رو در بیار

- اوهوم .

عینک رو در میاره و میده دستم .

سرم سنگین میشه و خوابم میگیره . یک کاست می چپونم توی پخش ماشین . ستاره ها یکی یکی دارن پیداشون میشه و انگار ستاره نیستن و فقط قطران رنگ سفید کدرن که روی یه صفحه سفید پهنشون کرده باشی .

ستاره های سربی

فانوسکهای خاموش

من و هجوم گریه

از یاد تو فراموش

تو بال و پر گرفتی

به چیدن ستاره

دادی من و به خاک این غربت دوباره

دقیقه های بی تو پرنده های خستن

آئینه های خالی دروازه های بستن

اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه

کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی گریه من و نمی برد

پرنده پر نمی سوخت آینه چین نمی خورد

اگه نرفته بودیو اگه نرفته بودی

جاده جلوم محو میشه و هوای چشمام بارونی میشه . این روزا انگار همه خواننده ها دلسوز من شدن . با همه آهنگها دل من فشرده میشه . تابلوهای تبلیغاتی عوارضی قم دارن دیده میشن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:22  توسط سهراب سنائی  | 

(15)

داشتم توی آفتاب کم جون و رنگ و رو رفته پائیز توی حیاط قدم میزدم . در ساختمان باز بود ، نزدیک در ساختمان وایستادم و قوز کرده با برگهای روی زمین با پا بازی می کردم . دالامب . . دالامب . . . دالامب . . . .  هنوز به ضربه نهم نرسیده بود که صدای زنگ ساختمان هم بالا رفت . رفتم به سمت در حیاط مرضیه بود . سلام کرد و سرش رو انداخت پائین با سرعت شروع کرد به رفتن به سمت ساختمان

- مرضیه

قدماش شل شد و برگشت نگاهم کرد و یکی دو قدم در همون حال عقب عقب رفت و ایستاد .

- بله ؟

- من سه چار روز نیستم . هر روز بیا یه سر بزن . گرد گیری کن . حیاتم جارو کن . . .  یه چیزیم به ویکی بده .

نا خود آگاه به لونه ویکی نگاه کردم . سرش رو کرده بود توی سوراخ . نیمه بدنش برون بود و بی حال دمش رو این ور و اونور می کرد .

- کجا به سلامت ؟

- همینجام فقط خونه دوستام هستم . شاید آخر شبا بیام . . .  شایدم نیام .

- چشم .

- امروزم ناهار نیستم .

- چشم .

- یکم پولم برات گذاشتم رو اپن آشپزخونه بردار

- چشم . . .  ممنون . . .

- برو به کارت برس .

هنوز در حیاط رو نبستم . میرم بیرون . توی کوچه خاکی سکوت همجا جار می کشه . یه غبار سبک مثل مه رو شهر چنبره زده . انگار آب بارون دیشب بخار میشه و بالا میاد . کنار دیوار ۳ تا مجنون کج و کوله وایستادن و لخت شدن و از سرما مثل بید میلرزن !! دورتر یک کامیون آجر داره خالی میکنه و صداش کم جون به گوشم میرسه . بالای ساختمون نیمه کاره جوشکار مشغول جوشکاریه . سر و صدای زندگی از دورترها میاد . اما خیلی کم رمق و بی حاله . به زور تا اینجا میرسه . درب رو می بندم و میرم داخل ساختمون . لباسم رو عوض می کنم . میام پائین و کنار تلفن روی زمین چندک میزنم و گوشی رو بر میدارم . یه زنگ به راننده سرویس عسل میزنم

- سلام آقای سنائی

- سلام سرکار خانوم

- بفرمائید .

- شما خوبید ؟

- ممنون در خدمتم .

- جساراتا اگر ممکنه امروزم عسل رو ببرید تهران خونه مادر بزرگش

- حتما امر دیگه ای باشه .

- ممنونم شما امری داشته باشید .

- قربان شما . . .  خدا نگهدار

- خداحافظ

- مرضیه !! مرضیه !!

- بله ؟

- من دیگه میرم . . . کاری نداری ؟

- نه . . . خوش بگذره .

انگار میدونه می خوام برم مسافرت .

- میای و میری حواست باشه در و پیکرار و درست قفل کنی

- چشم

- خداحافظ

- خداحافظتون

میرم توی پارکینگ و باطری پراید رو میزارم روی جاگوار و استارت میکنم . به زور روشن میشه . اما همچین که روشن میشه عین ساعت کار میکنه . ماشین رو روشن میذارم و باطری پراید رو میذارم روی خودش و میارمش تو پارکینگ و راه می افتم . اول میرم باطری ماشین رو عوض کنم . طرف میگه :

- دینامم خرابه

- چشه ؟

- شارچ نمی کنه .

- باید چی کار کنم .

- ذغالاش رو بگیر بیار . آفتاماتم می خواد . تسمه پروانه ام بگیر . داغونه .

- اوستا فدات خودت درست و درمون برام ردیفش کن . من مسافرم . یه سر برم بانک و بیام .

- باشه . . . وسایل خودشون که نیس اما مزدائی بهش می خورونم .

- ممنون اوستا . . .  حالا کی بیام دنبالش ؟

- ۱/۵ تا ۲ ساعت دیگه آمادست .

پیاده میرم به سمت بانک . توی خیابون از سرمای دیشب خبری نیست . هوا تازه شده . بوی غلیظ پائیز همه جا رو گرفته . توک شاخ درختا خوشکیده و ذره ذره سرما از توک شاخه ها بالا میکشه و تو جون درختا مرگ میریزه . انگار همین دیروز بود که تازه داشت آبی زیر پوستشون را باز میکرد و گل به گل روی سر شاخه ها دکمه دکمه سبز میزد . امروز مثل یه آدم پیر ، خسته و بی رمقن و نای نفس کشیدن ندارن . توی بانک شلوغه اما نسبتا ساکت . یه برگ نوبت میگیرم و روی نیمکتهای نارنجی رنگ میشینم . مردم انگار نه انگار که اینا که کنارشون میان و میرن هم آدمن . چقدر جالبه ما رو اگه تنها یه جا توی یه جزیره ول کنن از تنهائی دقمرگ میشیم ، اما وقتی ام جامعه تشکیل میدیم به همدیگه محل نمیدیم . دختر جوونی روی نیمکت کنارم میشینه و داره تند تند با خودش حساب و کتاب می کنه . چقدر از فضولی تو کار مردم بدم میاد . اما یه چیزی هی سرم رو بر میگردونه که ببینم چی حساب میکنه . روی یه کاغذ نوشته . شهریه ثابت ۴۳۰ تومان شهریه متغیر ۳۲۰ کرایه خوابگاه ۲۱۰ . خط کشیده بود زیرش و نوشته بود ۹۶۰ . بعد موبایلش رو در آورد و به کسی زنگ زد . روم رو بر گردونده بودم و روی شماره انداز باجه نگاه میکردم که کی نوبتم میشه .

- سلام

- . . .

- خوبم . . .  بابا چند برام ریختی ؟

- . . .

- آخه بابا من باید ۱۰ تومن هم بذارم روش تا شهریه هام رو بدم .

- . . .

- خوب هیچی ندارم بابا .

- . . .  

- خوب کرایه تاکسیم برام نمی مونه

- . . .

- نمیشه اگه امروز نریزم به حساب از خوابگاه میندازنم ب

- . . .

- الو . . . الو . . .

- ببخشید آقا . . . ببخشید

با منه

- بله ؟

- میتونم از موبایلتون استفاده کنم ؟ شارژم تموم شده .

- متاسفم خواهرم . من موبایل ندارم . . . یعنی از موبایل خوشم . . .

نمی ذاره حرفم تموم بشه

- ممنون . . .

بغض کرده . خیلی دلم می خواد کمکش کنم اما نمی دونم چطور . . .

- خواهرم ، من موبایل ندارم . بخشید نمی خواستم فضولی کنم اما صداتون رو شندیم . انجمنی رو میشناسم که به دانشجوهای شهرستانی وام بلند مدت میده . خیلیم سریع و فوری کاراش انجام میشه . ۱ یا حداکثر ۲ ساعت . می تونم از اون طریق کمکی بکنم .

بیچاره سرخ شده و انگار نمی خواد غرورش رو بشکنه . هیچی نمی گه و روش رو بر می گردونه . از کارم شرم زده میشم و هیچی نمی گم . چند لحظه گوشام هیچی رو نمیشنفه . آخه این چه کاری بود که کردم .

- کجاست ؟

- تهرانه . .  البته همین کرج هم هست .

- میشه . . .

- چند لحظه صبر کن خواهرم من به مسئولش یه زنگ بزنم اگه ردیف شد شمارش رو بهت میدم .

از بانک بیرون میام و تلفن عمومی به صمیمی زنگ میزنم .

- سلام حامد

- سلام سهراب خان گل گلاب چطوری پسر ؟

- ممنون . . .  حامد یه بنده خدا کارش گیر کرده ، بهش گفتم یه انجمن هست که میتونه کمکش کنه . شمارت رو بهش میدم . ۵۰۰ یا ۶۰۰ تومان بهش بده ، من الان میریزم به حسابت .

- باشه . . . اما خوب چی میگه ؟ چی بگم .

- دروغ گفتم یه انجمن هست که به دانشجوهای شهرستانی وام بلند مدت بدون ضامن و راحت میده . حالا تو مثلا رئیسشی . چه میدونم بگو کپی کارت دانشجوئی با شناسنامه که محل تولدش تهران نباشه بیاره و بهش بده .

- باشه .

- پس فعلا خداحافظ

- بای

روم رو که بر می گردونم ، دختره با فاصله از من وایستاده . شماره رو بهش میدم و بهش میگم .

- با رئیسش صحبت کردم . راتون میندازه . اینم شمارشه . گفت همین امروز بهتون پول رو میده .

با خوشحالی شماره رو ازم میگیره و میره به سمت تلفن همگانی . یک لحظه خشکش میزنه . وایمیسته و روش رو بر می گردونه . دردش رو می دونم . کارت تلفن رو به سمتش دراز می کنم . تشکر میکنه و میگه

- براتون میارم تو بانک

- نمی خواد دیگه اعتبارش تمومه .

برق شوق و امید تو چشماش تلالو شفافی درست کرده که آدم فکر می کنه یه لایه اشک روی چشمش رو گرفته . داخل بانک که میام نوبتم گذشته . یک برگ نوبت دیگه میگیرم و میرم می شینم . مدارکم رو از تو جیبم در میارم که آماده باشه ۲۰ نفری جلوم هستن . منم حسابی نزول خور شدم . روزی که سال آقا جون گذشت ، به خانومی گفتم می خوام خونه تهرون رو بفروشم .

- چرا ؟

- دل نمی کنم برم طرفش . تو این یه ساله کلی داغون شده .

شکم بالا اومدش رو گردوند و پشتش رو به من کرد و با یه حالت بغض کفت :

- اگر منم یه روز بمیرم ، همه خاطراتم رو میفروشی ؟

- این چه حرفیه میزنی . . . دیگه از این حرفا بزنی من میدونم و تو

روش رو بر گردوند و خندید و گفت :

- شوخی کردم .

خلاصه پولش الان به دردم می خوره توی بانکه و نزولش رو می خورم .

- شماره ۲۷۳ به باجه ۳ شماره ۲۷۳ . . .

با سرعت رفتم سراغ باجه ۳ و از این حساب پول گرفتم به حساب صمیمی ریختم و قسط ها و فیش ها رو هم دادم و بقیش رو هم ریختم به حساب کارت و راهی شدم . دم در که بیرون میزدم  ، دنبال دخترک گشتم . به باجه بانک تکیه داده بود و پای چپش رو گذاشته بود پشت پای راستش و خم شده بود و از زیر شیشه با مسئول باجه حرف میزد .

وقتی رسیدم در خونه خانجون اینا سرویس عسلی داشت میرفت و خاله مهتاب داشت عسل رو میبرد داخل .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:25  توسط سهراب سنائی  | 

(14)

روی صندلی کمونی نشسته بودم و گهگاه طبق عادت دستم رو به سمت سبیلم می بردم که بتابونمو ببرم تو دهنم و بجومش اما نبود .مشت دستم رو باز میکنم و پهلوی وجبم رو به صورتم می کشم و تا زیر گلوم دستم میاد . سردمه . هوا بدجور داره سرد میشه . امسال خیلی زود زمستون جا خورده و التیماتوم پائیز کوتاه شده و همه درختا جا زدن و خودشون رو یکی یکی به دست باد میدن . میرم بیرون که چند تا تیکه هیزم بیارم . ویکی خیلی افسرده است و رمق بازی کردن رو نداره . البته اینم پیر شده و دل و دماغ نداره . میرم گوشه حیات و در انبار حیات رو باز می کنم و توی هیزم ها دنبال چند تا تکه مناسب می کردم . از لای درز در انبار چند تا فلاش مثل نور عکاسی تو میزنه و خشم زمستون مثل صدای برخورد تصادف گونه تمام دنیا از لای ابرا راه باز میکنه و خودش رو روی زمین ول میکنه و تن همه رو میلرزونه و آخرین دلاوران درختها هم رنگ میبازن و خودشون رو به دست سرنوشت سرد پائیز میدن . سریع تکه چوبها رو بر می دارم و می دوم به سمت ساختمون . تیکه های چوب رو همون جا تو راهرو رها می کنم و در رو هم نمی بندم . میرم بالا و در اتاق عسلی رو باز می کنم . سرش زیر پتوشه . آروم پاور چین پاور چین میرم سراغش . صدای پارس کردن بی امان ویکی از توی حیات میاد که انگار خیلی نزدیکه . پتو رو کنار میزنم . عین بید میلرزه . قلبش عین قلب گنجشک با چنان شتابی میزنه که اگه تو سن من بود حتما سکته میکرد . تا میبینتم خودشو تو بغلم پرت میکنه . بدون صدا فقط هق هق می کنه و اشکاش رو با شونه هام پاک میکنه .

- ترسیدی بابائی ؟

- نه !!

- الهی فدات شه بابت بیا پائین پیش خودم عروسک بابا

- ها میام .

آروم آروم از پله ها پائین میام و صدای پارس ویکی همچنان شنیده میشه . در باز مونده و ویکی جلوی در وایستاده و تا من و میبینه ساکت میشه . یک کم این پا و اون پا میکنه و بعد از اینکه در رو روش می بندم یه ناله میکنه و سرش رو میندازه پائین و میره . دوباره آسمون فلاش میزنه و فضای تاریک اتاق رو پر و خالی می کنه و یک غرش بزرگ به سر زمین خراب میشه . عسلی منو محکمتر به بغلش میکشه .

- نترس بابائی

هنوز آروم هق هق میکنه

- نمی ترسم

یه نم بارون خیلی ملایم شروع میشه . عسلی رو روی کاناپه می خوابونم و کنارش میشنم و آروم نازش می کنم . خیلی خوابش میاد . چشماش رو به زور باز نگه میداره و من رو نگاه میکنه و کم کم چشماش روی هم میاد . بلند میشم و تکه های هیزم رو از راهرو میارم و آتیش رو رو براه میکنم . پتوی نازک خودم رو روی عسلی میندازم . خودش رو جمع کرده و عین جنین تو شکم مادر خواب رفته . می بوسمش و می رم به سمت شومینه . جلوی شومینه خودم رو کش و قوس می دم و به آتیش نگاه می کنم . گازهائی از وسط ترک چوبها خارج میشه و بالا میاد و هنوز از قلب چوب دور نشده اخرائی رنگ میشه بعد بی تاب میشه و سرخ میشه و میسوزه و چوب آروم آروم صدای خورد شدن میده . صدای ماشین از دور میاد . نگاه میکنم . آره آقاجونه . مثل همیشه ماشینش از تمیزی برق میزنه . روم رو به پیرمرد بر می گردونم . توی جیبم یه ۲۰۰ تومانی درب و داغون در میارم . به طرفش می گیرم . با تعجب نگاهم می کنه.

- این چیه ؟

- زحمت آتیشت عمو .

- آتیش زحمت خداست . دچار رحمتش بشیم نه زحمتش . خدا بده برکت برو جوون . پولی نیست .

از خجالت رنگم بر میگرده . خوب قیافش شبیه گداها بود . ولی دلش دریائی بود . میرم جلوتر و آقا جون رو استقبال میکنم . در رو باز می کنم و میشینم توی ماشین .

- سلام

- سلام بابا خوبی ؟

- آره ممنون شما خوبین ؟

- خوب حالا کجاست خونه این پرنسسی که دل از پسر ما برده ؟

یکم رنگ به رنگ میشم و میگم :

- بریم نشونتون میدم .

کمی جلوتر از جلوی خونشون رد میشیم و با اشاره به آقا جون میگم اینجاست .

- اوهوم .

جلوتر ترمز میکنه و پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه و میره در خونشون . نمی خوام روم رو برگردونم . آئینه رو جوری تنظیم می کنم که در خونه رو ببینم . اما گویا بابا میره بالای پله ها . از در آهنی نرده نرده رد شده و نمی تونم ببینمش . دل تو دلم نیست . آخه چرا اینقدر طول کشید . ۲۰ دقیقه یا نیم ساعت می گذره که بابا از در میزنه بیرون . بابای نگین هم از پله ها پائین میاد تا بابا رو بدرقه کنه . سرم رو پائین میکشم . بابا که میشینه تو ماشین ازش میپرسم :

- خوب ؟

- خوب چی ؟

- چی شد ؟

- هیچی !!

- یعنی چی هیچی ؟

هیچی نمیگه اما یه لبخند تلخ که به پوزخند میمونه گونش رو پوشونده .

- خوب چی شد بابا ؟

- هیچی از دخترش سوال کرد . گفت نمی خواد ازدواج کنه .

- یعنی چی بابا ؟

- می خواد درس بخونه !!

چه جواب تابلو و کلیشه ای .

- خوب نتیجه ؟

- هیچی برای آخر هفته قرار گذاشتم

بعد قش قش میزنه زیر خنده و نگاهم میکنه و میگه :

- زرد کردی ؟!

- اصلا خودم می دونستم .

بعد شروع میکنم برای آقا جون حرف زدن . از شوق و خوشحالی . چرند میگم . بند کرده بودم به مفتاح ( همکار آقا جون ) امروز همچین کرده و همچون کرده . اونقدر ذوق زده بودم که نمی فهمیدم چی میگم . اونقدر زود به خونه رسیدیم که اصلا نفهمیدم از کدوم مسیر اومدیم . دم در خونه که پیاده میشم در رو باز کنم بارون تند شده . انگار آسمون زیپ دهنشو کشیده و هر چی از دهنش در میاد نثار زمین میکنه . یه لایه مه مانند در چند سانتی زمین درست شده که از شدت برخورد قطرات درشت باران به زمین هست . آقا جون که ماشین رو میاره تو در رو میبندم و به سمت ساختمون میدوم . مامان جون پشت پنجره پرده رو کنار زده و خودش رو وسط پرده جا کرده و دست به سینه نگاهمون می کنه . در رو که پشت سرم می بندم و مشغول در آوردن کفشامم از توی اون اتاق میگه :

- چای داغ درست کردم لباست رو در بیار تا بیارم .

- باشه

- چه خبر ؟

- خبر خوش

از اتاق بیرون اومده و رسیده جلوم

- سلام

- سلام

- چه خبر خوشی ؟

- آخر هفته میریم خونشون .

دستاش رو میزاره روی شونه هام با یه حالت افتخار آمیزی بهم نگاه میکنه . انگار داره با خودش میگه بالاخره این بچه رو به ثمر رسوندم . می خندم و بغلش می کنم و بلندش می کنم از زمین و می بوسمش

- زهر مار ولم کن شدم خیس خالی .

یه بار دیگه می بوسمشو میزارمش زمین و میرم به سمت اتاق . لباسم رو عوض میکنم . هوا داره تاریک میشه و کم کم صدای اذان از اینور و اونور محل بلند میشه . استکان چای رو از توی سینی بر میدارم و به سمت شومینه میرم . صدای فش فش شعله آدم رو آزار میده . چای رو سر میکشم و میام میشینم کنار آقا جون . سعی دارم سر یه مطلبی رو باز کنم . اما چیزی به ذهنم نمی رسه . بارون بند اومده و صدای ویکی از توی حیات میاد . در رو باز میکنم . یه نور ماشین از دور تر ها میاد و از کنار خونه رد میشه و میره . ویکی هم ساکت میشه و میره تو سوراخش دراز میکشه . هوا خیلی لطیف شده و آدم دلش می خواد ریه هاش رو پر کنه . میرم که یه چای دم کنم . عسلی راحت خوابیده . بغلش میکنم و میبرم اتاقش .

چائی رو که از سر نعلبکی فورت میکشم یاد آقا بزرگ خدابیامرز میافتم . بهش می گفتیم باشو . همیشه چائی رو فورت میکشید و عمو حمید همیشه بهش گیر میداد که نکن میپره گلوت . باشو روش رو به سمت ما که قد و نیم قد نشسته بودیم می کرد و دوتا پلکش رو با هم پائین میاورد و چشمک دو چشمی میزد و می گفت :

- همچینی مزه میده مگه نه ؟ 

دلم برای عمو حمید تنگ شده . دو دل بودم که کجا برم سفر ؟ میرم جنوب یه سرم کرمان پیش عمو حمید .

- عمو حمید چطوری ؟

- من دماغم چاقه

یا صبح زود که میره نون بخره :

- عمو حمید کی باشه برا زن و بچت نون بخری .

- آی عمو جان ما دگه با این سن و سال زنمونم بدن بچمون نمیشه .

یا

- عمو حمید کارت چی بوده ؟

- درس میدادم عمو . ریاضی درس میدادم . تابستونام که مدرسا بسته بودن میرفتم فابریک پیش حاج ممد آهنگر نون بازو در میآوردم . خو این نن بابا و باشوتون دستشون به دنشون نمی رسید میباستم خرجشون بدم .

- الان چی کارا می کنی عمو ؟

- میرم تو فرهنگ صبام شب می کنم عمو . اگه یی وختی شما بییاین خونه می مونم .

یا

- عمو چرا زن نگرفتی ؟

- نن باباتون می خواس وشم بستونه . من بد قلقی می کردم . آخرشم نن باباتون مرد منم دگه ور دنبالش نرفتم .

پیر مرد ماهیه . باید هفتاد و چند سالی داشته باشه .

پر آب و تاب ترین خاطرش ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هست که کلاس ۱۰ بوده . هر وقت دل و دماغ داشته باشه می رم می شینم کنارش و یه چای میریزم و  میگم :

- عمو از خاطراتت بگو .

- چی بگم عمو . هچی نیست بگم . سالا ۳۲ بود تابستون بود . . .

موقع غذا خوردن خیلی مبادی آدابه .

- آدم وختی می خوا نون یخوره نمی با صدا غاشقش ور هوا بشه . می فهمی عمو .

یا

- عمو اون چائیت فورت مکش . تو که دگه خیر سرت دکتر مملکتی

چائیم تموم شده . اصلا خوابم نمی یاد . نمی دونم ساعت چنده . باید نزدیک ۱ باشه . تو همین فکرم که صدا بلند میشه . دالامب . . .  آره ۱ شده دنبال ساعت مچیم می گردم . نیست . روم رو بر می گردونم و ساعت رو نگاه می کنم . یک نوار کاست از مهتاب گرفتم میگه تو جاده نمیزاره خواب بری . من تو رختخواب گرم و نرمم خواب نمی رم . چه برسه به پشت فرمون . میزارمش که ببینم چیه . ازش خوشم نمیاد . زلمب زیمپوئه . پتوی نازک قهوه ای رو دور خودم می پیچم و میرم توی حیات . به آسمون خیره میشم . ماه توی آسمون نیست . تاریک تاریک . از دورتر نور شهره که یک رنگ کهنه به آسمون زده . ابرا با سرعت میان و میرن . از لابلاشون ستاره ها بی حال و بی رمق به هیچ چی اهمیت نمی دن . دسته دسته سر جاشون خشکشون زده و تکون هم نمی خورن . بعضیاشون یه وقتائی می خوان چشمک بزنن که ابرا مهلتشون نمیدن .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:41  توسط سهراب سنائی  | 

(13)

خیلی جوون شده بودم و از نگاه کردن به خودم واقعا لذت می بردم . صمیمی بالای سرم وایستاده بود و از تو آئینه نگام می کرد .

- حالا خوردن داری

- زهر مار

- چی شدیا ؟! . . .

- خجالت بکش پیرمرد .

قش قش میزنه زیر خنده . تو مسیر که داریم پیاده تا خونه خانجون اینا با صمیمی گز می کنیم یه نم سبک بارون هم میباره و گاهی تو صورتمون می خوره . یه نسیم نیمه سوز دار به صورتم می خوره و گاهی برگای خشک روی زمین رو جمع میکنه و لوله میکنه و میاد زیر پام و اونوقت پاهام نظم لوله رو بهم میزنه و برگا ولو میشن و هر کدوم به یکطرف فرار می کنن .

- حامد

- جون حامد .

- می خوام برم مسافرت . . .  خیلی خسته ام

- عالیه . . .  کی ؟ کجا ؟

- نمی دونم . فردا می خوام بزنم و برم .

- مرخصیت با من

- تا آخر مهر برام مرخصی بگیر .

نمیدونه که بیمارستان با استعفام موافقت کرده و منم سعی می کنم که نفهمه ولی تا به کمانگیر زنگ بزنه همه چیز رو بهش میگه و حسابی از دستم شاکی میشه .

- میدونی ؟!

- چی رو ؟

- می خوام دوباره مطب بزنم . ( دارم زمینه چینی می کنم که از استعفام جا نخوره )

- موافقم

- البته از بیمارستان خسته شدم .

هیچی نمیگه و چند قدم سکوت دنبالمون میاد .

- می خوام استعفا بدم

- تا حالا که نا کام بوده .

- قبول کردن .

- چی . . .  ؟! چطور ؟! کی ؟! . . .

- دیروز . کمانگیر دیرزو بالاخره قبول کرد .

هیچی نمی گه و داره سیگاری آتیش میزنه . سعی می کنه اهمیت نده . اما از اینکه داره گوشه سبیلش رو می جوئه می فهمم که حسابی از دستم قاطی کرده . باز سکوت میشه با تکه سنگی که رو زمین افتاده بازی میکنم بهش پا میزنم و پرت میشه جلوتر بهش میرسم و دوباره بهش پا میزنم و یه مقدار دیگه میره جلو و میفته توی جو بیخیالش می شم .

- می گیری ؟

- چی رو ؟

- مرخصی ؟

- مگه نمیگی موافقت کرده ؟

- خوب گفته تا آخر ماه برم بعد . . .

میاد تو حرفم

- یه نفر به جات بزار برو .

- مهیار میاد

- باشه من صحبت می کنم .

باز ساکت میشیم و وارد خیابون میشیم . صدای ماشین . بوق . موتور سیکلت . همه با هم قاطی شده . صدای نوار ماشینی که با سرعت از کنارمون رد میشه ذهنم و به هم میریزه .

- با چی میری ؟ لابد با لگن خودت ؟!

قش قش میزنه زیر خنده .

- نه با ماشین بابا

- دیگه بدتر

باز میزنه زیر خنده و ادامه میده .

- بیا با ماشین من برو .

- نه این ماشین مطمئن تره .

- نه بابا اگه لاستیکش پنجر بشه وصلش م گیر نمیاد .

باز قش قش میزنه زیر خنده . هر دو تامون میدونیم که دردمون چیه . ولی به روی هم نمیاریم . من به خاطر خاطراتم می خوام با این ماشین برم . اونم به خاطر خاطراتم نمی خواد من با این ماشین برم .

- بیا مثل مرد دستتو پیش من دراز کن و من ماشینم رو بهت قرض میدم سوار شی بری .

نگاش می کنم . وقتی حرف میزنه چونه کوچیکش توی قبقبش تو و بیرون میره و عینک شیشه باریکش روی دماغش بالا پائین میپره . از بنا گوشش عرق رود کشیده تا زیر طبقه دوم قبقبش و لپ چاقش مثل لبو سرخ شده و برق میزنه .

- اذیت نکن . اصلا بی خیال هر وقت خواستم برم حرف میزنیم .

- اصلا من مرخصی رو به شرطی ردیف می کنم که فردا صبح علی الطلوع آب پشت سرت بریزم .

- بابا فردا باید برم بانک یکم پول بگیرم . ماشین و سر و دستی بهش بکشم . اجازه عسل رو بگیرم . . .

میاد تو حرفم

- عسل برا چی ؟ خودت تنها برو .

- تو هم دیگه بهت رو دادم خیلی فضول شدی .

- هر جور راحتی

جلوی خونه می ایستم . زنگ آیفون رو میزنم و جلوی سی سی دی آیفون وایستادم . مهتابه

- بفرمائید .

- منم .

صمیمی کنارم میزنه و سرش و جلوی آیفون میاره و میگه :

- مائیم

در رو نمی زنه و بعد از چند لحظه خودش دم در ظاهر میشه . با چشمان متعجب به من نگاه میکنه و داره توی ذهنش دنبال آشنائی چیزی میگرده که شبیه من بوده . یکهو عین اینکه تو کلش لامپ روشن بشه میگه

- آقا سهراب . .  .

بعد با عجله میره تو . من به صمیمی نگاهی میکنم و تعارفش میکنم و میریم داخل . هنوز از جلوی راه پله ها نگذشتیم که مهتاب و عسل جلوم ظاهر میشن . مهتاب میشینه کنار عسل سر زانو و بهش میگه :

- این آقاه کیه ؟ . . .  میشناسیش ؟

هیچی نمی گه و منو نگاه میکنه و بعد خجالت زده میگه

- سلام

سرش رو میندازه پائین و انگار خجالت کشیده .

- سلام

یکهو سرش رو بالا میاره . انگار صدام تنها چیز آشناست براش .

باز سرش رو پائین میندازه و روش رو به خالش بر می گردونه و خودش رو میندازه تو بغل مهتاب

- چی شد اینجوری شدین ؟

- خوب شدم ؟

- آره . . .  خیلی . . .

عسل یواش مثل صدای وز وز زنبور میگه :

- نه اصلنم قشنگ نشده .

شب وقتی دارم وضو میگیرم یه حس خوبی پیدا می کنم . مشت آب تو صورتم جون نمی کنه و عین اسیر از زندان آزاد شده رو صورتم خط میکشه و پائین میاد و راحت تا زیر گلوم لیز میخوره . چقدر حس خوبیه . بی خیال وضو میشم و تا می تونم آب به صورتم میزنم . بعد میرم سراغ نماز .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:6  توسط سهراب سنائی  | 

(12)

روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم و آقا افشین داشت پیشبند خاکستری چرکتابی رو دور گردنم محکم می بست و با صمیمی هم خوش و بش می کردن . یک تلویزیون کوچک پشت ، سمت راستم بود که داشت با کیفیت افتضاحی برنامه ای رو پخش می کرد و سر و صداش با صداهای صمیمی و آقا افشین قاطی شده بود . آقا افشین در کیف اصلاح رو باز کرد و لوازم رو توی لیوان الکلی که جلوی آئینه بود تکون تکون داد و پرسید :

- دستور . . . ؟!

- کوتاه کن . . . .  کوتاه کوتاه . . . . . .  خیلی کوتاه . . . اول ریش و سبیلم رو بتراش .

- به دیده . . . . . 

چشمام رو بستم و محو صدا ها شدم . سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم که آقا افشین راحت بتونه زیر گلوم رو بتراشه . صدای درد دار اما آرامبخش ماشین ریش تراش که از پائین گلو شروع میشد و تا بیخ فکم بالا میومد . صدای تلویزیون که گویا یه میز گرد تحلیلی از مسائل پشت پرده توطئه مخوف سازمانهای بزرگ مالی و اطلاعاتی جهان بر علیه ایران هست و صدای آقا افشین که داره از کارای محیر العقولش برای صمیمی خالی می بنده . گهگاهی صدای بوق ماشینی از بیرون از وسط همه صدا سینه می کشه و قلمبه بیرون میزنه . صدای ماشین هائی که خط به خط از جلوی درب نیمه باز آرایشگاه رد میشن و همه صدا ها رو خط خطی میکن توجه آدم رو جلب میکنه . چشمام رو باز می کنم . ریشم رو ماشین کرده

- امر دیگه ای نیست .

- نه ممنون

پیاده میام سر خیابون و یه ماشین میگیرم که برم سر شهرک . از سر شهرک هیچ ماشینی انقلاب نمی رفت . میگم این همه مامان جون گفت نرو لابد یه خیریتی هست . تصمیم می گیرم بر گردم برم خونه . توی تاکسی یادگار امام رو که میبینم دوباره تصمیم عوض میشه . خوب میرم خیابون آزادی و تا انقلاب رو پیاده میرم .

انقلاب خیلی شلوغ پلوغه و مامورا همه جا هستند و مردم رو به میدون راه نمیدن . از کوچه پس کوچه ها میزنم و از خیابون انقلاب سر در میارم . مامان جون راست میگفت . همه کتابفروشیا و همه مغازه ها بسته هستن . اون زمان انقلابی دو آتیشه بودم . از توی کوچه ها که دارم بر می گردم ، زیر لب به این دانشجوهای از خدا بی خبر که هیچی از سیاست حالیشون نیست و شدن  بازیچه دست انگلیس و آمریکا فحش و بد و بیراه میدم و میرم که یه چیزی محکم به فرق سرم می خوره و به صورت نقش زمین میشم . گیج و منگم که یه مرد میونه سال گوشتالوی گنده از پشت میفته رومو زانوش رو از قفا تو کمرم فشار میاره و دستام رو میاره کنار هم و با تایرپ میبندتشون . هنوز گیج و منگم و از ضربه ای که به سرم خورده صحنه ها رو فریم فریم می بینم و صدا ها تو گوشم بم شده و درست مفهوم نیست . دماغم که در اثر بر خورد با آسفالت هم شکسته و هم زخمی شده غرق خون شده و وقتی نفس می کشم خون به حلقم می پره و نمی تونم درست نفس بکشم .

همینطور که دارم سعی می کنم روم رو بر گردونم مرد گوشتالو رو مات می بینم که داره مثل اردک با سندل قهوه ای که پاش کرده کلش کلش دور میشه . تا به خودم بجنبم یه کیسه پارچه ای روی سرم می کشن و از بالا زیپش رو تا پائین میارن . اصلا برای همین کار ساخته شده . دو نفر پاهام رو میگیرن و همونطور که به سینه رو زمین افتادم روی آسفالت میکشنم و کنار ماشینی میرسیم . نمی دونم چند نفر اطرافمن . رفت آمد زیاده . یک نفر از یک سمت و یک نفر از سمت دیگه دست و پام رو میگیرن و بلندم می کنن و دوباره به سینه پرتم میکنن پشت وانت . دماغم اونقدر درد میکنه که رمق فکر کردن رو برام نذاشته . طولی نمیکشه که چند نفر دیگه رو هم همینطور میارن و میندازن پشت وانت . روی هم دیگه هستیم . عین لاشه مردار که بخوان دست جمعی ببرنشون . یک نفر خیلی جیغ و داد میکنه و همش میگه چرا منو گرفتین . شما کی هستین ؟ کارتتون رو ببینم و داره غر غر می کنه که با صدای مهیب برخورد یه قطعه به بدن انسان صداش ساکت میشه .

میندازنش روی ما سینش دقیقا کف دست من رو آروم تکون میده و احساس میکنم که داره نفس میکشه . همه ساکت شدن و دیگه هیچ کس نتق نمیکشه . وانت را میفته . جرات میکنم و بلند می پرسم .

- دارن کجا می برنمون .

یه لگد به فرق سرم می خوره و دیگه چیزی یادم نمیاد . زمانی که چشمام رو باز کردم ، همه جا تاریک بود و کیسه سیاه به خونی که از ضخم دماغم جاری شده بود چسبیده و خشک شده . به پهلو هستم و نفسم به سختی رد و بدل میشه . یه نمی غلت می زنم و کمرم رو روی زمین میندازم . زمین داغ و توی آفتابیم و از درزهای کوچیک پارچه نورها و سایه هائی رو میبینم . یه نفر داره رد میشه . صدای پاش تا کنار سرم میاد و سایش میافته روی سرم . پشت یقم رو میگیرو میکشه و به دیواری تکیم میده .  ظاهرا تعدادی هم کنارمون نشستن و اونا هم ساکت و آروم نشستن و تکون هم نمی خورن . یواش می پرسم :

- کجائیم ؟

یه نفر سمت راستم آروم میگه :

- نمیدونم . ولی صدات در نیاد که بد میزنن .

- برای چی خوب ، اصلا اینا کین ؟

- نمی دونم

سکوت و باز هم سکوت . چند ساعتی همونجا نشستیم و سایه ها رفتن و حالا توی آفتابیم . حالم داره بد میشه . سرم سنگین شده و دماغم ذق ذق می کنه .چشم چپم مثل اینکه با خون دلمه شده بسته شده و نمی تونم بازش کنم . یه نفر میاد و یکی یکی از سمت راست بچه ها رو میبره تو . بغل دستی کناریم رو که میبرن به من میگه :

- اسمت چیه ؟

- سهراب

- فامیل ؟

- سنائی

- منم محمود یاسین هستم هر کدوم رفت بیرون به خونواده اون یکی خبر بده . شماره من . . .  هست

منم شماره تلفن خونه رو بهش میدم که یه نفر میاد و بلندش میکنه و میبرتش . حالا تنها شدم و صدای نفس کشیدن کسی از اطرافم شنیده نمیشه . با خودم فکر می کنم یعنی چی شده . اینا کی هستن ؟ چرا منو گرفتن ؟ نکنه کودتا شده و دارن هر کسی تو بسیج پرونده داشته رو دستگیر می کنن . همین دو سه هفته پیش فرمانده بسیج دانشجوئی ناحیه شمال که داشت من رو میرسوند خونه بهم می گفت این دولت قصد داره کودتا کنه و در یک حرکت چند روزه با کمک ارتش آمریکا همه قسمتهای حساس کشور رو بگیره و بعد هم دو دستی تقدیم غرب کنه . خدا لعنتشون کنه . حتما همین کار رو کردن . چند دقیقه ای میگذره و از ضعف و گشنگی چرت می زنم و می پرم . . .  باز چرت میزنم و تا سرم می افته می پرم . تو همین احوالم که صدای پای کسی که داره بهم نزدیک میشه تیزم میکنه . یه نفر زیر بازوم رو میگیره و میگه پاشو دستم بسته ست و نمی تونم پاشم تا بخوام پاشم ۵-۶ تا تو سری می خورم . هر ضربه که میزنه مثل گرز تو سرم خراب میشه و صدای تیشه میده . بازومو گرفته و به این و اونور میکشه . آفتاب تیر ماه اونقد به سر زخمیم خورده که احساس می کنم پوست سرم چین آورده .

وارد اتاقی می شیم و در فلزی پشت سرم بسته میشه . همون فردی که بردتم تو دور خودم می چرخوندم و میگه

-          میخوام کیسه رو از روی سرت بردارم چشمات رو باز کنی کورشون می کنم

- نیاز نیست فکر کنم قبلا کورشون . . .

نمیزاره حرفم تموم شه و با یه چیزی می کوبه تو شکمم . یه چیزی شبیه قنداق تفنگ یا شایدم یه تخته . ضعف میکنم و یه خودم پیچ و تاب می خورم . دوباره می چروندم و کیسه رو از روی سرم بر میداره . یه کم چشمم رو باز می کنم که ببینم کجام . روم به دیواره . هنوز جائی رو ندیدم که چشمم رو با چشم بند می بنده و تایرپ دستام که از پشت موازی پائین اومده بعد از آرنج تا شدن و مچ این یکی رو ساعد اون یکی و مچ اون یکی رو ساعد این یکی با تایرپ بسته شده رو با سیم چین میچینه . یه عمدی داره که نوک سیم چین دستم رو گاز بگیره .  میگه لباسات رو درآر . پیراهن و شلوارم رو در میارم . در حین در آوردن پیراهنم متوجه میشم دو سه تا از دکمه های پیراهنم  کنده شده . لابد وقتی رو آسفالت می کشیدنم این اتفاق افتاده . همش دلشوره دارم که الان لابد رهبر رو هم گرفتن . یعنی چه بلائی سر آقا میارن ؟ یعنی واقعا خاتمی دستش با آمریکا توی یه کاسه بوده . می ایستم .

-          مادر زاد

چند لحظه مکث می کنم . صداش بلند میشه و فریاد میکشه :

-          گفتم مادر زاد

شرتم رو در میارم و دستم رو میارم جلو عورتم . دستات رو باز کن . آروم دستام رو عقب میبرم .

-          بشین

می شینم

-          پاشو

پا میشم

-          بشین

میشینم

-          پاشو

پا میشم

-          بشین

میشینم

-          بچرخ

مکث میکنم  صدای فریاد از بار قبل بلندتر میاد :

-          بچرخ حرومزاده

می چرخم

-          بشین

میشینم

-          پاشو

پا میشم . یه دسته لباس میده دستم و میگه بپوش . لباسهای خودمه . می پوشمشون .

-          نام

-          سهراب

-          فامیل

-          سنائی

-          شماره تماس با خانواده

با خوشحالی شماره خونه رو میدم .

-          بندازینش تو قبر

پشتم یخ میکنه . یعنی چی ؟ یعنی می خوان بکشنم ؟ خدایا چرا ؟ آخه من که کاری نکردم . فقط تو بسیج عضو بودم . میام حرف بزنم اما می گم شاید بدتر بشه . شاید می خوان بترسوننم که اسرار بسیج دانشجوئی رو لو بدم . کور خوندن . لام تا کام حرف نمی زنم . در فولادی باز میشه . من رو میچرخونه و پشتم رو به در می کنه و میگه برو تو میرم تو با فاصله کمی از در نگهم میداره .

-          چشما بسته .

تا هنوز به خودم نیومدم چشم بند رو از صورتم میکشه و در رو میبنده . همه جا تاریکه . می خوام برگردم و برم بشینم که می بینم کل این اتاق 30 سانت در 60 سانت هم نیست . کمی طول میکشه که چشمام به تاریکی عادت کنن . سعی میکنم بشینم اما نمیشه . سقفش زیاد بلند نیست . به زور دستم رو بالا میارم . یک وجبی بالاتر از سرم هست . حالا بهتر شده . یکم نور از زیر در آهنی روبروم سر می خوره و توی اتاقک ولو میشه . سایه افرادی رو میبینم که از پشت در میرن و میان . دیوار سیمانیه و در آهنی کرم رنگ زهوار در فته ای هم جلوشه . هنوز منگم و نمی دونم چه خبره . من کجام ؟ چه اتفاقی تو کشور افتاده . آخه میدوون انقلاب که پر بود از بسیجی و پلیس نیروی انتظامی . خوب شایدم فکر کردن من از این دانشجو قرتیای ولوا به پا کنم . اما خوب باشم . این طرز برخورد مال ما نیست . صد در صد دارن کودتا میکنن و می خوان هر کی ممکنه باهاشون در بیفته رو همون اول بگیرن .

-          خوبه ؟!

چشمم رو باز میکنم

ریشم رو تراشیده و پوست زیر ریشم نسبت به بقیه پوستم سفیدی میزنه . بعد از چندین سال واقعا یه خنده قلبی رو صورتم پهن میشه . خیلی جوون شدم .

-          آره موهام کوتاه کوتاه بشه .

آقا افشین مشغول میشه و موهام رو هم کوتاه میکنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:57  توسط سهراب سنائی  | 

(11)

حال و حوصله ندارم . به سختی از پله ها پائین میام . یادم میاد که نه ظرفا رو آوردم و نه در خر پشته رو بستم .حوصله ندارم برم و روبراهشون کنم .  میرم سراغ گرام . هیچ چیزی باب میلم نیست . شب از نیمه گذشته . میرم سراغ استریو . روی سی دی ها چیزی ننوشته که بدونم چی ان . قاطی نوارهای کاست از رنگ و رو رفته و خاک گرفته یه کاست می بینم که روش نوشته هایده - مهستی . میزارمش .

نمی کنه منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه . غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد

من غمای کهنمو بر میدارم

تا یه جا تو میخونه . . .

میرم به سمت اتاق خواب . در رو میبندم و شروع میکنم به خوندن . فکر کنم چیزی از صدای استریو بگوشم نمیرسه . اما اهمیت نمی دم .

مستیم درد منو

دیگه دوا نمی کنه .

غم با من زاده شده

منو رها نمی کنه .

همینطور که می خونم تپق هم می زنم . روی تخت ولو می شم . دالامب . می فهمم که ساعت ۱ شده . دنبال ساعتم می گردم . نیست . به ساعت دیواری نگاه می کنم . هنوز دارم می خونم . چشمام سنگینه اما دوست ندارم خواب برم . چرت میزنم و هر لحظه که از خواب می پرم بقیه شعر رو می خونم .

ساعت ۵/۱۰ یا ۱۱  گذشته بود و آفتاب وسط اتاق پهن شده بود . از صدای خرناس خودم از خواب بیدار شدم . رمق بلند شدن رو نداشتم . به سمت پنجره غلت زدم . خورشید بی روح پائیز سعی داشتن خود نمائی کنه . بدنم کوفته بود و موقع غلت زدن بیشتر درد و حس می کردم . قفسه سینم میسوزه و سنگین نفس میکشم . دهنم بوی فاضلاب میده . حالم از خودم به هم می خوره . معدم میسوزه . بلند میشم که بشینم . انگار مغزم توی کاسه سرم تکون می خوره و به اینطرف و اونطرف می خوره . نمی خوام سرم رو تکون بدم . گردنم خیلی درد میکنه . گویا بد خوابیدم و خودم نفهمیدم که چقدر بد خوابیدم . سرم رو به عقب و جلو میبرم تا درد گردنم بهتر بشه . فایده نداره . آروم آروم و با کهولت تکون می خورم . صدای زنگ در بلند میشه . با شتاب به سمت آیفون می رم . مرضیه است . در رو میزنم و میرم به سمت در سالن . در رو باز می کنم . آفتاب با اینکه کم رمق شده اما چشمام رو میزنه .

مرضیه داره میاد . تصمیم دارم برم حمام . نگاهش می کنم . در رو باز میزارمو به سمت حمام می رم . توی آینه حمام از خودم یه حیوون می بینم . مثل یه خرس شایدم گوریل یا میمون . نمی دونم . از حموم که میام بیرون بوی خوش قرمه سبزی همه جا رو پر کرده . صاف میرم به سمت تلفن و به صمیمی زنگ میزنم .

- چطوری سهراب خان گل

- سلام

- سلام چطوری ؟

- آرایشگاه کجا میری ؟

- میگم چطوری ؟ میگه آرایشگاه کجا میری ؟

- ممنون آرایشگاه کجا میری ؟

- چرا ؟

- می خوام برم آرایشگاه .

- آخجون . پاشو بیا همین الان با هم میریم .

- بعد از ناهار میام . سر شب . جمعه ها بازه ؟

- آره . . . اصلا الان بهش زنگ میزنم برای عصر وقت می گیرم .

- باشه پس تا عصر

- باشه منتظرتم

- فعلا خداحافظ

- فعلا بای

توی اتاقم که تلفن رو قطع می کنم . پشت میز توالت میشینم و توش دنبال کیف لوازم آرایشگاه میگردم .کیف برزنتی سورمه ای خاک گرفته و کهنه میزنه . صدای گنجشکهای توی حیاط ولوا به پا کرده . کیف رو روی تخت پرت می کنم و تصمیم می گیرم تا ناهار برم سراغ ماشین و روبراهش کنم .

در پارکینگ رو باز می کنم و ماشین بابا رو به بیرون هل می دم . از چهارچوب در که رد میشه ولش می کنم تا بره . تو شیب کوچه عقب عقب میره و توی کوچه خاکی روی دست اندازا بالا و میپره  و وایمیسته . می رم سراغ ماشین خودمو روشنش می کنم . کم جون استارت می خوره و روشن میشه . وقتی از پارکینگ بیرون میام تازه می فهمم فرارم از تعویض باطری بی فایده بوده . باید باطری ها رو جا بجا کنم تا بتونم جاگوار رو برگردونم داخل .

ماشین رو روشن نگه میدارم و باطری هاشون رو جا بجا میکنم و جاگوار رو میزارم داخل و می شینم پشت ماشین و می رونمش به سمت حیاط . در حیات رو که می بندم . مرضیه دم در سالن ایستاده و می پرسه :

- ناهار رو بکشم .

- رو میز بکش . اونجا می خورم .

- باشه .

موقع ناهار به خوابهای آشفته دیشب فکر می کنم .

خواستگاری عسلی بود و همه جمع بودن خان جون ، بابا ، آقاجون ، مامان جون ،عمه اعظم ، نگین ، خاله مهتاب ، دائی مهیار . . .  همه بودن ولی من نبودم . با اینکه نبودم از یکی که نمی شناختم پرسیدم پس من کجام . گفت خدا رحمتت کنه وقتی عسل خیلی بچه بود مردی . همه چیز آروم کمرنگ شد و رنگ باخت و گم شد و ناپدید شد و از دستم رفت .

بعد از ناهار اولین کاری که میکنم میرم ته شیشه ردلیبل رو خالی می کنم تو ظرفشوئی و می ندازم تو سطل زیر ظرفشوئی . مرضیه داره ظرف میشوره . با اینکه راضی به نظر میاد زیر زبونی غر میزنه . دوباره همه جا نجس شد . بهش کاری ندارم و میرم توی اتاق که چرتی بزنم . سرم خیلی درد میکنه . احساس می کنم چشمام پف کرده و کدر شده . روی تختخواب ولو میشم  . مرضیه می خواد بره . بهش میگم حیات رو جارو کنه و ساعت ۴ منو بیدار کنه . اون وقت خودم میرسونمش . به صدای سنگین نفس کشیدنم گوش میدم . یه تاکسی جلوم ترمز میزنه در بست می گیرم و سوار میشم و به سمت خونه راه می افتم . توی مسیر خوشحالم . حالا با یه تیر ۳ تا نشون زدم . هم اسم هم فامیل و هم آدرس خونه . خوب به بابا بگم یا هنوز زوده ؟ تصمیم میگیرم نظر بابا رو محک بزنم . توی خیابون شلوغه و صدای اذان از رادیوی تاکسی پخش میشه . صدای موتور هائی که از کنار شیشه باز تاکسی رد میشه صدای اذان رو خط میزنه . یک نم بارون میباره و گهگاه برف پاک کن خسته تاکسی یکی در میون رو شیشه می ماستشون . توی چمران خیلی شلوغه . نمی دونم نمایشگاه چی هست ، اما راه بندون به خاطر اونه . جلوی خونه که رسیدم باباهم تازه ماشین گذاشته داخل و داره در رو می بنده . بهش سلام میکنم . جا می خوره و بر میگرده نگام می کنه :

- سلام . ترسوندیم بابا .

- ببخشید . خوبین ؟ چه خبر ؟

- سلامتی . . .  هیچی . . . تو چه خبر ؟!

- هیچی . . .

چند لحظه سکوت تا رسیدن به در ساختمون باهامون میاد . میره تو اتاقش . منم همراش میرم تو اتاق . مامانجون رفته سفر و نیست .

- بچه جون می خوام لباس عوض کنم . چته راه افتادی دنبالم ؟!

- ها هیچی . . .  ببخشید . تو هال منتظرتون می مونم .

- منتظرم می مونی ؟! برای چی ؟ چی شدی ؟

- هیچی . . .

تو هال نشستم که میره به سمت آشپزخونه تا چای دم کنه . اصلا نطفه بابا رو با چای بستن . همش چای می خوره . خودشم میگه :

- اگه چای رو از کرمونی جماعت بگیری میمیره .

چائی رو میاره و میگه بچه هم بچه های زمان شاه . . . یه چائی دم می کردن میدادن دست باباشون .

- بیا بابا چائی بخور

خجالت می کشم و می گم :

- ببخشین . حواسم نیست .

- چند وقته که حواست نیست .

- بابا ؟!

- جانم ؟

- به نظرتون من الان وقت زن گرفتنم نیست ؟

- نه که نیست !!

- خوب من که دانشجو ام . . .  تازه کارمم بد نیست . . . .  درامد خوبی هم دارم . پس چرا نیست ؟

- بزار بعدا با هم حرف بزنیم بابا الان من حضور ذهن ندارم .

بغ می کنم و پا میشم میرم توی حیاتو روی صندوق عقب ماشین تکیه میدم . میاد دم درو میگه

- آقا سهراب . . . آقا سهراب . . . آقا سهراب بیدار شین ساعت ۴ شده .

چشمام رو باز می کنم . مرضیه دم در اتاقه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:20  توسط سهراب سنائی  | 

(10)

بس که سیگار کشید دیگه من حالم به هم می خورد . هنوز یکی رو خاموش نکرده بود که بعدی رو روشن میکرد .

هوا سرد و ستاره ای تو آسمون تهرون دیده نمیشه . نمیدونم اینا ابره یا غبار شهر . کنار در تراس به چهار چوب فلزی تکیه دادمو دارم آسمون رو نگاه میکنم . عسلی داره با خرت و پرتاش با خاله مهتابش بازی می کنن .

آروم حرف میزنن و من نمی شنفم چی میگن . تلفن بی سیم دستمه و به آژانس زنگ می زنم . یه ماشین میگیرم و روم رو بر می گردونم .

 مهتاب داره با دلخوری نگاهم میکنه و میگه :

- چه جوری دلت میاد ببریش .

آروم چشمم رو از مهتاب میدزدم و عسلی رو نگاه می کنم . آرام غم غمی می کنم . مهتاب با کنجکاوی گوشاش رو تیز کرده و دوباره گوش میده . دوباره تکرار می کنم .

- بمونه

- تنها میری ؟

- آره

- چرا خوب میری ؟

- قرصام رو نیاوردم . قلبم درد می کنه .

دروغ میگم . قرصا تو کیفمه اما مدتی بی خودی با خودم لج میکنم و تا آخرین لحظه نمی خورم . دیگه خودم که می دونم این قرصا فایده ای نداره . باید کمتر فکر کنم . این روزا زنگیم خیلی غم انگیز شده . حالم از خودم به هم می خوره . تا همین چند وقت پیش الکل تقطیری نخورده بودم . شراب تنها چیزی بود که می خوردم . اما حالا بعضی وقتا دلم می خواد خودم نباشم . دلم می خواد نباشم . اصلا دلم هیچی نمی خواد . می خوام برم خونه و بیفتم به جون ردلیبل . عسلی با اون موهای سیاه و صورت تپل و چونه کشیده و اون عینک دقیقا کپی مادرش شده . دلم می خواد ازم چیزی بخواد ولی ازم چیزی نمی خواد . کاش می گفت دلش چی می خواد . دوست دارم به دلش باشم . اما نمی دونم دلش چی می خواد . تو مسیر که دارم میام خونه راننده رادیوش رو روشن کرده و رادیو چرند میگه . حال هرز شنوی از اینها رو ندارم . دستم رو دراز می کنم و خاموشش می کنم . راننده هیچی نمی گه و راهش رو میره . سرم رو روی شیشه گذاشتم و سعی دارم بخوابم . نور چراغای بزرگراه راه براه به چشمم می خوره . خسته ام . پیشونیم از یه عرق کهنه که انگار از ظهر مونده خشک شده و پوستش و که تکون میدم عین زمین داغ دیده انگار ترک می خوره . پشت پلکام میسوزه . بد جوری می سوزه . انگار یه مشت ماسه ریز توش ریخته باشن . بدنم درد میکنه . این وسط قفسه سینم خیلی فشار میاره .

توی خونه که میرم قصد می کنم برم حموم اما دل و دماغشو ندارم . یه پیراهن معمولی می پوشم با شلوار راحتی . شیشه ردلیبل داغ رو با یه استکان بر می دارم و به سمت پشت بوم میرم . تو پاگرد مکث می کنم که چیزی برای خوردن همراش بردارم . اما نه دوست دارم خالی بخورم . روی پشت بوم باد سوز آوری میاد . صدای برگای خشک توی حیاط که باد سر گردونشون کرده میاد . پشتم رو به چراغای شهر  می کنم و رو به بیابون تاریک می شینم . اون دورترا ابر تو آسمون زیر ستاره ها که مثل جرقه تو آسمون ولو شدن حرکت میکنه و به سمتم میاد . هوا دیگه بوی غلیظ پائیز میده و امیدوارترین برگای درختا هم یکی یکی نا امید میشن و خوشون رو ول می کنن و سرنوشتشون رو به دست باد میدن . در ردلیبل رو باز می کنم و استکان رو نصفه می ریزم . هنوز درش رو نبستم ویسکی رو سر میکشم . دومی رو میریزم و در شیشه رو می بندم . معدم خالیه و یکم حالم بد میشه . با پشت دست دهنمو پاک می کنم و از پشت روی دستام تکیه می کنم . پاهام رو دراز می کنم و میندازمشون روی همدیگه . وزنم رو میندازم روی دست چپ و پیک دومی رو با دست راستم بر میدارم و سر می کشم . ویسکی گرمه و فرو بردنش سخته . به دستام تکیه می کنم و یکم تو دهنم  تکونش می دم و غرغره اش می کنم چروکهای پیشونیم رو جمع می کنم و فرو می برم . هنوز دارم مزه بدش رو تحمل می کنم که سومی رو میریزم . این یکی رو پر می ریزم . دستم به سمت جیب پیراهنم میره و پیپ رو میتراشم و آمادش می کنم . دودش ملایم شده و اذیتم نمی کنه . از جام بلند میشم و میرم پائین و یک تیکه پنیر لیقوان با چند تا زیتون بر میدارم . سر راهم ام پی تری پلیر رو هم بر میدارم و با دو تا بلندگوهاش میبرم بالا . روش فقط یه آهنگه از فرزین خدا بیامرز . آهنگ رو انتخاب می کنم و صدا بلند میشه .

قسم ت میدم پشت سر من ، من مسافر

                                گریه نکن گریه نکن گریه نکن

بیشتر از جونم من دوست دارم

                                این دم آخر

                                  گریه نکن گریه نکن گریه نکن

روزای آخری دائما این آهنگ رو گوش میداد . بهش گفتم عسلکم این آهنگای غم انگیز چیه گوش می دی تو حامله ای آهنگای شاد گوش بده . می خندید و می گفت خوب دوست دارم . داره ظرف میشوره و شکمش خیلی بالا اومده . میرم پشت سرشو میکشمش تو بغلم . سرم رو از لای موهاش به سمت گردنش میبرم . میگه نکن حالم بد میشه . توجه نمی کنم . شیر آب رو میبندمو می گم :

-  عزیزم این آهنگ رو گوش نده باشه ؟

- پس اگه من رفتم مسافرت قول می دی گریه نکنی .

میزنم زیر خنده .

- آره گریه نمی کنم . تا برگردیم چندتا صیغه میگیرم خوبه ؟

- اگه بر نگشتم چی ؟

بهش تند میشم . اخمام رو تو هم میکشم و دیگه چیزی نمیگه و میره به سمت بیرون آشپزخونه . بقیه ظرفا رو خودم میشورم .

پیک سومی رو که می خورم حالم بهتره . زیتون رو می ندازم  دهنم و همینطور که می جومش به بیابون خیره میشم .

میبرم با خود من کوله بار

                          خاطره ها رو

                               گریه نکن گریه نکن گریه نکن

می خوام ببینی با لب خندون

                                    صبح فردا رو                                  

                                          گریه نکن گریه نکن گریه نکن .

یه چیز سنگینی داره تو حلقم جمع میشه و لحظه به لحظه بیشتر میشه . دلم نمی خواد گریه کنم . می خوام به قولم عمل کنم و گریه نکنم . پیپ رو پک میزنم . خاموش شده . دوباره فندکش میزنم . چقدر خوب شده و میچسبه . ریه هام رو داغ می کنه . باد دیگه سوز نداره و مثل نسیمهای خنک تابستونیه . دلم می خواد دراز بکشم . عقب عقب میرمو به دیوار خرپشته تکیه میدم. یک پک دیگه میزنم . شیشه ردلیبل رو بر میدارمو یکی دو قلپ از سر شیشه میخورم و یک زیتون روش می خورم . دیگه اذیتم نمیکنه و راحت فرو میره . لب و لثه و دهنم سر شده و دیگه تند و تیزی ویسکی رو حس نمی کنم .

حالم از خودم به هم می خوره . یک استکان پر می کنم و قرار میکنم که آخریش باشه . در ردلیبل رو میبندمو می زارم کنارتر . پنیر رو بدست گرفتمو سق میزنم بهش . بغضم دیگه خیلی سنگین شده . آهنگ دوباره از اول پخش میشه . نمی تونم به قولم عمل کنم و های های می زنم زیر گریه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:42  توسط سهراب سنائی  | 

(9)

عسل بیدار شده بود و گذاشتمش زمین . مهتاب آیفون رو برداشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت :

- مرضیه پشت خط میگه رفته خونه کسی نیست . در رو باز کنه بره تو ؟

- آره آره . . .  بگو یه چیزیم به ویکی بده .

در رو باز نکرد . دوباره زنگ زدم و آیفون رو برداشت و گفت :

- ببخشید یادم رفت و در رو باز کرد .

دستم رو که کتم روش آویزونه میزارم پشت عسل و هولش میدم جلو . خودم عقب میام و یک نگاهی به سر تا پای خونه میندازم .

خونه ۲ یا سه طبقه بود . پیروزمندانه وراندازش می کردم . اواسط آبان بود و درختا لباسشون رو کف خیابون پهن کرده بودن . یک در چوبی بزرگ بعد از ۶ تا پله با سنگ تیشه ای بود . پائین  پله ها در نرده ای فلزی هست که به نرده های جلوی باغچه وصل شده . یک پنجره بزرگ کنار در هست که تقریبا تا آخر ساختمون کشیده شده . خونه شرقی غربی هست و یک ۱۲ متری به خیابون بر داده . پائین پنجره یه باغچه هست که نرده ها جلوش رو گرفتن . یک پیچ امین الدوله که برگاش ریخته توی نرده ها پیچیده و نرده ها از رنگ و رو رفته هستن . نمای خونه یک جور سیمان تگری هست که معلومه یک زمانی رنگ کرم کم رنگی روش بوده اما الان زیر دوده و گرد و خاک و بارون رنگ برگردونده و کدر میزنه . باغچه ۵ یا ۶ وجبی از زمین بالاتره . یک قدم عقب میرم و با خودم زمزمه می کنم اینم از خونتون . صدای ناله برگهای خشک از پشت سرم میاد که دارن به ریتم راه رفتن سنگینی اعتراض میکنن . سریع روم رو بر میگردونم . سینه به سینه مرد میونسالی وای میستم که داره بر و بر نگاهم میکنه .

موهای اطراف شقیقش جو گندمی شده و جا بجا مشکی می زنه . سایه ها دراز شده و رو دیوار مقابل بالای سایه خونه سایه سر من و مرد دیده میشه .

- امری داری جوون

هول شدم و حدس میزنم باید باباش باشه . دنبال یه فامیل تو ذهنم میگردمو اولین چیزی که به ذهنم میاد احمدیه .

- دنبال منزل آقای احمدی میگردم .

- همینجاست بفرمائید .

با خودم می گم خوب پس فامیلش احمدیه اما حالا چطوری گندم رو جمع کنم .

- من همکلاسی دختر خانوم شما هستم . . .

- نگین ؟!

- . . .  بله

پس اسمش نگینه . میافتم تو کیفم و دنبال دفتر یا کتابی میگردم . یک دفتر برمیدارم و میگم

-  این جزوه رو براشون آوردم .

- اجازه بدین صداش کنم .

هم دلم می خواد ببینمش و هم نمی دونم وقتی دیدمش چی بگم . گوشام سرخ شده و  لپم گل انداخته و یه حالت تبداری پیدا کردم . یکم پاهام میلرزه و  آب دهنم رو قورت میدم و میگم :

- نه من عجله دارم . لطفا بهوشون بدید .

دفتر رو به دستش میدم و با سرعت دور میشم . صداشو بلند میکنه و میگه :

- خدانگهدار تو هم باشه جوون .

بر میگردمو نگاهش میکنم و میگم :

- ببخشید خداحافظ . عذر می خوام عجله دارم .

می خنده و میگه :

- رنگ رخساره خبر  . . از . . .  درون

صداشو باد میدزده . فقط به فکر رفتنم . تا تجریش یه کله راه میرم . باد سردی وزیدن گرفته . به خودم میلرزم و می رم بطرف پله ها . از پله ها یک به یک بالا میرم . از در چوبی که رد میشم صدای عسل میاد که داره مزه میریزه . کتم رو آویزون میکنم و از پله ها بالا میرم . یک راست به سمت اتاق مهمون میرم و اصلا مکث نمی کنم و وارد اتاق میشم . قفسه سینم خیلی میسوزه . از صبح بدتر شده . صدای بچه مدرسه ای هائی که به خونه میرن تو کوچه وول می خوره و آدم رو به خاطرات خوبی میبره . کیف رو کنار میز توالت رها میکنم و لباس راحتی از کمد بر می دارم و می پوشم . بابا دم در میاد و میگه :

- سلام جوون

بر میگردم نگاش میکنم و میگم :

- سلام ببخشید .

جلو میرم و باهاش دست میدم .

- بیا پائین ناهار .

- من روزه ام شما بخورید .

دروغ میگم . حال و حوصله پای میز نشستن رو ندارم .

- باشه پس بخواب .

- حالا می خوابم .

با هم از پله ها پائین میریم . همه می خوان بلند شن نیم خیزن که با قسم من میشینن . خانجون میگه :

- ناهار برات کشیدم

بابا میگه :

- روزه است .

تشکر می کنم و میرم دستشوئی وضو بگیرم .

بعد از نماز روی تخت دراز کشیدمو دارم با جوشای پیشونیم ور میرم . پاهام رو دراز کردمو انداختم روی هم . ناخنهای پام بلند شده . حوصله ندارم . عسل میاد تو اتاق و روی تخت کنارم دراز میشه . میگه :

- خوابم میاد بابائی .

سرشو ناز میکنم . به سمت من غلت میزنه و پاهاش رو تو سینه جمع میکنه و سرش رو زیر آرنجم قایم میکنه . مثل بچه گربه هست . یک ملافه روش میدمو با موهاش بازی میکنم . خیلی زود خواب میره . بلند مشم و به سمت در اتاق میرم . به چارچوب در تکیه مزنم و به در اتاق روبرو نگاه میکنم . سمت چپم راهروئی هست که به سمت تراس میره . شاخه های خورشید کم زور پائیز از لای پرده ها روی موکت راهرو ولو شدنو بازی میکنن . سرم رو به چهار چوب میزارمو بازم به در اتاق نگاه میکنم . جرات رفتن به سمت در رو ندارم . آروم از چارچوب تنم رو میکنم و با پاهای باز رو به در می ایستم و به سمت در حمله میبرم و در رو باز میکنم و خودمو تو اتاق می چپونمو در رو می بندم .

میرم به سمت تختخواب . روی تخت دراز میکشم . آخرش این بو منو دیونه میکنه . چشمام رو می بندمو  سرم رو به سمت بو می دوونم . بالش بوش رو میده . آروم  بالش رو به بغلم میگیرم . یکی با پنجه گلوم رو فشار میده . یک آه بلند میکشم . چشمام رو باز می کنم . مثل مار به بدنش چسبیدم و پاهامون مثل شاخه های پیچک تو هم قفل شده . آروم شدیم و از اون جنب و جوش چند لحظه پیش خبری نیست  . سکوت فراوونه و میونش صدای نفس نفس زدنهامون پارش میکنه . سرش روی بازوی دست راستمه و پشتش به منه . دست چپم دور بدنش حلقه شده و به سمت خودم فشار میارم . نوک انگشتای دست چپم روی بازوش می غلته و به سمت انگشتاش میره . توی انگشتاش قفل میشه . زور سکوت به صدای نفس آروم گرفتمون می چربه . چند لحظه سکوته . آروم میگه :

- سهراب

صداش از ته گلو میاد و خش داره . مثل کسی که از زیر بیماری بیرون اومده .

- جونم .

- اشتباه نکردیم ؟

- نه چرا ؟

- باید برای بچه داشتن برنامه داشت .

- ما حرف زدیم !

- آره . میدونم

گلوش رو صاف میکنه و دوباره سکوت زیاد میشه .میگم :

- ببین من که کارم درآمد خوبی داره. تا ۲ یا ۳ ماه دیگه هم خونمون رو میسازیم و میریم توش . پس جوش چی رو میزنی ؟

- چوم .

ملافه رو دور خودش میپیچه و بلند میشه و میره پشت سرم . روم رو بر میگردونم . نیست . فقط لشکر شکست خورده شاخه های خورشیده که یکی یکی از تو پنجره فرار میکنن . میشینم . اشک تمام صورت و موهام رو خیس کرده . هوس دود میکنم . بلند میشم و همینطور که راحت و بی بغض اشکام میان از در اتاق بیرون میرم و میرم اتاق مهمون . تو کیفم به دنبال پیپ میگردمو با تنباکو درش میارم . پا کوبه نیست . جاش گذاشتم . دنبال چیزی میگردم که بتونم باهاش توتون رو بکوبم . کلافه ام . به همه جا نگاه میکنم و همه چیز تند و تند از جلوی چشمم فرار میکنن . یاد خودکار میافتم . از توی کیف یک خودکار بیک با فندک بر میدارم و به سمت در تراس اتاق میرم . در رو باز میکنم . لب تراس میام که بتونم توی کوچه رو هم ببینم . ته پیپ رو با نوک خودکار می تراشم و خالی میکنم لب تراس . توتون رو می چپونم توش و با ته خوکار فشار میارم . خودکار رو میزارم توی جیب پیراهن خاکستری که تنم هست . پیپ رو به دندون میگیرم و فندک رو میزنم . شعله توی باد میرقصه و به فرمان کام من به گودی پیپ فرو میره . دود تلخ و تند پیپ رو به حلقومم فشار میدم . شونه چپم رو به دیوار رها می کنم و پای چپم رو میزارم روی پای راست . دست چپم پهنای شکمم رو درنوردیده و توی گرده راستم قفل شده و پیپ به دست راستمه . گاهگاهی کامی میگیرم . بد میسوزه و گلوم رو می خراشونه و پائین میره . توی خیابون غوغاست . اما کوچه نه . ساکته . کمی از خیابون از بالای بام خونه همسایه دیده میشه . ماشینها به صف کردنو قدم قدم جلو میرن . جوونائی که کیف کوله دارن میرن و میان . بعضی دختر و پسرا دست تو دست هم آروم قدم میزنن . بعضیا شادن . بعضیا سرشون پائینه و آروم سیگاری دود میکنن . میام روی میز توی تراس میشینم . صدای صمیمی میاد . نمی دونم از کجا فهمیده اینجامو داره میاد پیش من . خونش همین بغله . از در تراس میاد تو تراس و بلند میگه نیست . میگم آروم عسل خوابه . روش رو به سمتم می گردونه و باز بلند میگه :

 - همینجاست . دیدمش .

- میگم عسل خوابه .

- چطوری مرد تنهای شب .

پوز خندی میزنمو میگم :

- ما خوبیم اگر نبینیمت .

میشینه روی صندلی روبروم و دستش رو به قاعده سه تا پهنای بدنش باز میکنه و میگه :

- ای خدا مردیم از خوشی .

خندم میگیره و روم رو به حیاط بر میگردونم .

- ببین پسر جون من یه گنده دپرسائی رو درمون کردم که مثال زدنین . حالا تو جوجه افسرده که جلوشون لنگم نمتونی بندازی .

بیشتر خندم میگیره . یاد بازجو میافتم .

ریشش دوبرابر چونش بود و از بالا آنکات شده بود اما از پائین نه . سبیلش رو تراشیده بود و نسبتا کوتاه بود . مثل اهل سنت . یک عینک چهارگوش بزرگ کائوچوئی روی صورتش بازی میکرد . فکر کنم آدامس می جوید . آروم آروم دهنش می جنبید و به پوشه قرمز رنگی که جلوش پهن بود نگاه میکرد .

جلوش نشسته بودم . از ۸ روز پیش اولین کسی بود که با چشم باز دارم نگاهش میکنم . روی یک صندلی فلزی نشستم و دستم از پشت با دست بند بسته است . بهم نگاه میکنه و میگه .

- اینجا گنده لاتای تهرون رو نمیارن چون زود میمیرن . تو که یه جوجه ام پیش اونا نیستی . من آدم کتک زدن و این حرفا نیستم . شانس آوردی که گیر من افتادی . مثل یه بچه آدم هرچی می دونی بگو و برو سر خونه زندگیت .

- والا من رفته بودم کتاب . . .

- ببین قرار شد راستشو بگی .

- خوب دارم  . . .

- اسم

- سهراب

- دروغ میگی

- چه دروغی دارم بگم . برین خونمون بردارین کارت شناسائیم رو ببینین .

- چرا کارت شناسائی همراهت نبود ؟

- اومده بودم کتاب بخرم . کارت شناسائی می خوا . . .

- فامیل

- سنائی

- برای کی کار میکنی ؟

- برای بابام .

- خوب بابات برای کی کار میکنه ؟

- شرکت دارن برای خودش

- نه منظورم اینه که برای چه کشوری .

- با دبی با کانادا . . . با انگلیس

- چه هم کاریهائی دارین ؟

- مواد شیمیائی و مواد اولیه دارو وارد میکنیم .

- ببین بچه جون منو نپیچون .

- جناب سرهنگ کدوم پیچوندن

- توی خیابون انقلاب چیکار میکردی ؟

- بابا دانشجوها اونجا دانشگاه میرن ، کتاب میخرن  . . .

- آشوب درس میکنن ، نظم مملکت رو بهم میریزن . دشمن شادمون می کنن .

صدای آرومش منفجر میشه و فریاد میزنه .

- اگه درست حرف نزنی همینجا چالت می کنم . متاهلی ؟

میام بگم نامزد دارم . پشیمون میشم .

- نه

- سیگاری هستی ؟

- نه

- چرا هستی .بعد فریاد میزند . سرکار .

- سربازی در رو باز میکنه .

- یه سیگار به من بده .

سرباز میره و با یه سیگار روشن میاد تو میده دستش و میره بیرون . سیگار رو زیر لب میزاره . سیگاری نیست . ناشیانه پک میزنه و سیگار رو چس دود میکنه . بلند میشه و قدم میزنه . صدای کفشش مثل کفش زنونه هست . پشت سرم قدم میزنه و نمی بینمش .

-خوب پسرم بگو ببینم تو نمی دونستی شهر شلوغ پلوغه که اومدی کتاب بخری ؟

- چرا . . . ولی

- ولی چی تابلوئه دیگه . بگو از کجا و از کی خط میگیرین و کلک رو بکن .

- خط میگیرم  من . بابا . . .

- میاد بالای سرم با گونه هام که ریشم زبرش کرده بازی میکنه و میگه .

- بد مالیم نیستی .

مو به تنم سیخ میشه . صورتم رو کنارتر میکشم . با دست چپش از پشت سر سرم رو میگیره و می چشبونه به شکمش و محکم می گیرتم . سیگارش رو آروم از لای موهام میاره پائین و میرسونتش به پوست سرم . بوی موی سوخته تو فضا می پیچه . جیک نمی زنم . سیگار رو میزاره روی پوست سرم . چشمم رو می بندم و باز هیچی نمی گم . فشارش میده و با کف کلم خاموشش می کنه .

- نه این کاره ای بهتون یاد دادن که هر چی جیغ و داد کنین بدتر میشه .

دندوناش رو بهم فشار میده و حرف میزنه . میاد جلوم و انگشترش رو می چرخونه تا نگینش میاد کف دستش و ناغافل ولش میکنه وسط صورتم . خیلی دستش سنگینه . صورت سر شده و یه چیزی تو دهنم وول می خوره . سرم رو پائین میندازم و تفش میکنم بیرون میفته روی رونم . یه دندونه و یه لخته خون.

 سرم رو بالا میارم . داره با انگشترش ور میره . نگینش رو میاره پشت دستشو یکی دیگه با پشت دست ول میکنه تو صورتم .

-میگی یا بکشمت .

گیجم و نمی فهمم چی میگه . با لگد به صندلی میکوبه و همونطور با صندلی با بازوی چپ به زمین می خورم . فریادم به هوا می رود . بازوم منفجر میشه . بازوم بین میله صندلی و زمینه و تمام تنم افتاده روش . داغ و بی حس میشه . میاد بالای سرمو پاشو میزاره روی سرم . پشنه کفشش روی جای دندون شکسته هست و کف کفشش روی شقیقمه . فریاد میزنه . جنازتم نمیزارم بیرون بره . سرکار بیا جمعش کن .

سربازی در رو باز میکند . بازجو بیرون میره . سرباز در حالی که داره دستبندم رو باز میکنه میگه آخه مگه مرض دارین یه کاری میکنین که . . . زیر بغلم رو میگیره و زور میزنه . که بلندم کنه . تا نگاش به بازوم میافته میگه اوه اوه اوه . آویزونه . میره بیرون و با یک درجه دار میان . نشستم رو زمین و پاهام زیرم ولو شدن . خون روی شلوارم رو نگاه میکنم و چشمم رو میبندم .

- سهراب ؟!

- جانم .

- میای بریم بیرون .

- حال ندارم .

- تا دربند میریم و بر میگردیم .

با بی حوصله گی قبول میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:12  توسط سهراب سنائی  | 

(8)

یه مرخصی گرفتم و از در زدم بیرون . یادم اومد ماشین ندارم . به نگهبان گفتم یه آژانس برام بگیره . منتظر آژانس بودم که دیدم یکی دیگه از نگهبانا سرش رو گرفته تو دوتا دستش و چمباتمه زده گوشه دیوار . گفتم یه طوریش هست ولی به من چه . دلم  بی طاقت شده بود . رفتم کنارش و گفتم آقای حاجی پور توئی ؟

سرش رو بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد . انگار داره فکر میکنه که من کیم . مثل فنر میپره وایمیسته و میگه :

- سلام آقای دکتر . ببخشید ندیدمتون .

- تو همی حاجی پور

- زندگیه دیگه آقای دکتر

دورادور ازش با خبرم . مرد آبرومندیه و ۳ تا بچه داره قد و نیم قد ۴۸ سالی داره . یه بچه دیگه داشت که پارسال تو تصادف مرد . یه غم مرده رو صورتش رنگ پس داده و یک خنده تصنعی همیشه رو لبش هست . صورتش نسبتا تیره هست و لباش گوشتی و گنده هست . بینی پهنش عین تشک تو صورتش پهن شده . دندوناش زرد و نا مرتبه . دستش به زانوی خودشه . هیچ وقت روی کسی و زمین نمیزنه ولی روشو جلو کسی نمیندازه . پیشونیش پره چروکهای بزرگه . جلوی سرش کم مو هست اما دورو برش بهم ریخته و نا مرتبه . بچه جنوبه . خیلی با معرفته . همه میگن .

- مشکلی نداری ؟

- نه آقای دکتر

معلومه که داره دروغ میگه . زیاد پاپیش نمیشم . ماشین میرسه . باهاش خداحافظی میکنم و میزنم بیرون .

راننده آشناست .

- سلام آقای دکتر

- سلام آقا حبیب

- کجا بریم ؟

- مهد

- باشه .

میدونه من از این آهنگ قرتیا بدم میاد یه آهنگ از فرهاد میزاره . چشمام رو میبندم و به فکر فرو میرم . داره می خونه :

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

 مثل یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد
با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

شب، با تابوت سیاه

نشست توی چشماش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک
سایه ش هم نمی موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته

تنهای تنها
با لبهای تشنه

به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطره قطره قطره ی آب قطره ی آب

قطره های اشکم از روی گونه هام لیز می خوره و قاطی ریشم هزار شاخه میشه و گم میشه .

ترمز میگیره و میگه رسیدیم آقای دکتر .

چشمام رو باز میکنم . جعبه دستمال کاغذی رو میگیره جلوم . یه لبخند میزنم . یکی میکنم و از ماشین پیاده میشم .

آروم اشکام رو پاک میکنم و یکم تمرین خنده میکنم و میرم داخل مهد . یه خونه بوده . از در که وارد میشی سمت چپت یه گلخونه بزرگ هست که خالیه و کفش پر خاکه . روبرو یک سالن بزرگ هست . سمت راست در آشپزخونه و اتاق غذا خوری بچه ها هست . روبرو ۳ تا اتاق هست و سمت راست یه راهرو که به حیاط راه داره . توی راهرو یک دره که کلاس عسلم اونجاست . توی سالن یک میز و چند تا صندلی هست . هیچ کس پشت میز نیست . میرم به سمت کلاس .

- این چه رنگیه ؟

- آبی

- این چه رنگیه ؟

- قرمز

- این چه شکلیه ؟

- مثلث

- این چی ؟

- چارگوش

- عروسک قشنگ من قرمز پوشیده . . .

از هر کلاسی یه صدائی در میاد .

میرسم به کلاس و در میزنم .

صدای ناله باز شدن در . و خاله مهد جلوم ظاهر میشه . نگاهم به داخل کلاسه . عسلم داره در رو میپاد تا منو میبینه فوری روش رو بر می گردونه به سمت دوستش و بهش یه چیزی میگه و دوتائی من و نگاه میکنن . دارم براش دستم رو بالا میارم که خاله مهد میگه

- سلام آقای سنائی

- سلام  روزتون بخیر

- ممنونم . روز شما هم بخیر .

- ممنون . من در خدمتتون هستم . چیزی شده ؟

- نه گفتیم تشریف بیارین اینجا به خاطر شیوع آنفولانزای خوکی اگه میشه یکم بچه ها رو نصیحت کنید که دستاشون رو بشورن

انتظار هر چیزی رو داشتم غیر از آنفولانزا . یه جورائی خیالم راحت شد که عسلم مشکلی نداره . از لفظ خوکی بدم میاد یاد فیلم خوکها میفتم .

- نوع ای

- بله ؟

- نگیم خوکی . نوع ای بهتره .

- آها ، آره همون

- باشه کجا ؟

- بفرمائید داخل .

تا حالا از این کارا زیاد کردم . تقریبا حفظم که چطوری باید بگم و چی باید بگم . تمام مدت به عسلم نگاه میکنم . با افتخار و یه جور پز به من نگاه میکنه .

کاش تو خونه هم همینقدر بهم افتخار میکرد . بعد از صحبتها رفتم توی یکی یکی کلاسای دیگه و همون حرفهای تکراری رو زدم . این بار مدیر مهد هم همراهم بود .

بعد از تموم شدن حرفا به مدیر گفتم من امروز ماشین ندارم . ۵ شنبه هم هست . اجازه میدین عسل رو ببرم که گفت بله و عسل رو از کلاس آورد بیرون . عسل پرید بغلمو دستاشو انداخت دور گردنمو پاهاشو دور کمرم  . پاهاش به هم نمیرسه . اما همه زورش رو میزنه که خودش رو نگه داره .

می شینیم تو ماشین هنوز آهنگ فرهاد داره میخونه . به راننده میگم:

- لطفا خاموشش کن

- چشم . . .  کجا بریم ؟

- خونه مادر زن

یه خنده میکنه و میگه به چشم و میزنه دنده .

سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادمو دارم بیرون رو نگاه میکنم . اما چیزی رو نمیبینم مغزم جای دیگس . عسل عقب وسط صندلیهای جلو وایستاده و داره با حبیب حرف میزنه . یه چیزائی میگن ولی حال ندارم گوش بدم . میرسیم تهران و من هنوز متوجه نشدم . از قاسم آباد شمرون که بالا میره حواسم میاد سر جاش در کاخ رو دنبال میکنم تا میره پشت ماشین . همینطور روم رو بر میگردونمو نگاهش میکنم . عسل روی صندلی عقب خواب رفته . طفلکی دیروز از کرج اومده تهرون باز صبح برگشته کرج حالا باز داره میره تهرون . خیلی خسته هست . عینکش کج شده و داره شقیقش رو اذیت میکنه . آروم عینکش رو بر میدارم .

در کاخ از چشمم گم میشه . یادش بخیر . . .

از پله ها آروم اومدم پائین که منو نبینه . رفت به سمت جلوی دانشگاه و تاکسی گرفت . منم یه تاکسی گرفتم . تو اون خیابونای پیچ در پیچ سخت بود که تاکسیش رو گم نکنم . تا میدون تجریش دنبالش کردم . تجریش وقتی داشت از اتوبوس پیاده میشد گمش کردم .

کلی به هم ریختم و قاطی کردم . گفتم پیاده میرم دربند و اونجا ناهار می خورم و عصر میرم خونه . دقیقا همچین پنج شنبه ای بود .

آخرای مهر ماه .

تا وسطای راه تجریش دربند پیاده رفتم که یادم اومد امروز یه قرار مهم با همکار بابا دارم . ناهار رو بی خیال شدمو شروع کردم به برگشتن . داشتم به در کاخ و ساز و برگش نگاه میکردمو تند تند می اومدم پائین . روم رو که بر گردوندم سینه به سینه خوردیم به هم . تا بلند شدم و خودمو جمع کردم دیدم خودشه . با یه حالت کارآگاهانه ای پرسید تعقیبم می کنید . هول کرده بودمو داشتم تند تند کتاب و دفترای خودمو اونو جمع می کردم . گفتم :

- نه داشتم می رفتم دربند

- شما که داشتین از اینور می اومدین .

- نه خوب یادم اومد کار دارم و داشتم بر می گشتم .

- لطفا منو تعقیب نکنید .

یکم خودمو جمع و جور کردمو گفتم :

راستش من اسم شما رو هم نمی دونم چه برسه بخوام تعقیبتون کنم .

یه نگاه بهم کرد و کیفش رو از دستم گرفت و ازم رد شد و رفت نگاه کردم داشت می لنگید . برگشتم و گفتم :

- پاتون رو ناقص کردم ببخشید . بدین من کیفتون رو بیارم .

- شما که کار داشتین برین لطفا .

- نه باید کمکتون کنم .

- آقای دکتر رسیدیم  .

 یه نگاه میکنم به دور و برم . آره در خونه خانجون اینائیم . پول رو حساب کردمو عسل رو بغل کردمو از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در خونه و زنگ رو زدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:20  توسط سهراب سنائی  | 

(7)

میام داخل و یکراست میرم به سمت اتاق پزشک کشیک . کیفم رو میزارم . کتم رو آویزون می کنم و روپوشم رو از داخل کیف در میارم . یک تکون اساسی بهش میدم که چروکش بره . می کنم تنم و می رم بیرون . اولین کاری که می کنم می رم تو بخش . دو تا بیمار دارم . یکیشون سینوزیت عمل کرده . یکی هم لوزه . هر دو تا باید امروز مرخص بشن . 3 روز خوابیدن از سرشونم زیاده . یه نگاه به وضعشون میندازمو برگ ترخیصشون رو امضا میکنم . هرچی می گردم مهر تو جیبم نیست . دوباره میرم به سمت اتاق کشیک . مهر رو از تو کیفم بر میدارم . دارم میام بیرون که سوپروایزر میاد و میگه رئیس بیمارستان کارتون داره . میگم باشه . برگه های ترخیص رو همونجا مهر میزنم و صدا میزنم :

- خانوم نخعی

سوپر وایزر بر می گرده و میگه :

- بله

- اینا رو هم ببرید بدید به خونوادشون مرخصن .

- باشه . اما حسین آبادی درد داره ها .

- اون دردش از روی دله

- میخنده و میره .

میرم به سمت اتاق رئیس بیمارستان یه نگاه به ساعتم میندازم نزدیک به 8 هست . توی اتاق انتظار که میرسم می بینم آقای رئیس رفته تو بخش . منشیش میگه شما بفرمائید داخل تا بیان . در اتاق یک در آکوستیک بزرگه که روش چرمه و با پنسهای کوچیک طلائی یه طرح لوزی لوزی روش درست شده . رنگ در قهوه ای شکلاتی قشنگیه . از اون رنگا که اشتهای آدم رو باز میکنه .

وارد که میشم روی صندلی روبروی میزش میشینم .

یک میز بزرگ کرم رنگ که هلالی شکل هست و یک میز کوچکتر به گوشه سمت راستش به صورت عمودی چسبانده شده و یک ال سی دی کامپیوتر روش هست . میزش خیلی شلوغ و پلوغ هست . روش یک عالمه کاغذ باطله هست با مقداری خودکار و قلم و مجله و روزنامه . روی میز جلوی من یک استکان چائی هست که تازه خورده شده و قندون که دو سه تا مورچه دوروبرش وول می خورن . بالای میزش یه عکس بزرگ از خامنه ای هست که ریشاش سیاه هست و قاب خیلی کهنه هست . فکر کنم از تاسیس بیمارستان این عکس اینجا بوده . پشت سرم یه میز کنفرانس ۱۲ نفره هست که صندلیاش لنگه به لنگه و کج و کوله چیده شده . روی همه میزا یک زیر سیگاری هست که پره از ته سیگار مارلبرو سفید . حالم از این سیگار و بوش به هم می خوره .

دارم کم کم به این فکر میافتم که خوب حالا دکتر چیکارم داشته . دست میکنم پشت سرم . کش موهام رو در میارم و یه بادی بهشون میدم . کش رو میزارم تو دهنمو دو دستی موهام رو جمع می کنم . در همین حین آقای رئیس میاد تو . هول هولکی شروع میکنم به جمع کردن موها . دکتر جلو میاد و سلام میکنه . در حالیکه کش تو دهنو در میارمو یه دستم به دسته موهای پشت سرمه میگم سلام و کش رو میبرم پشت سرم که موها رو ببندم . دستشو دراز میکنه و تلاشم برای جمع کردن موها بی فایده میمونه و ولشون میکنم و باهاش دست میدم . میخنده و میاد روی صندلی مهمان روبروی من میشینه . دوباره مشغول جمع کردن موها میشم و این دفعه فرض میبندمشون .

سیگاری آتش میزند و به من می گوید

- هنوز تو ترکی ؟

با پوزخند حرفشو تائید می کنم . اصلا کی سیگاری بودم که حالا تو ترک باشم ؟ حال و حوصله سوال جواب رو ندارم .

- خوب مرد حسابی من که بارها گفتم حقوق پزشکان رو شورا تصویب میکنه دست من نیست زیاد کنم . خودت پرکیست رو بالاتر بزن .

- دکتر جون فدای اون حافظت بشم . من صد بار گفتم مشکل پول ندارم . حال و حوصله کار رو ندارم . حواصم پرته . می زنم خدای نکرده یکی رو می کشم .

- خوب رئیس هیات امنا گفته اینبار اگر راضی نشدی با استعفات موافقت کنم .

- باریکلا . من راضی نشدم .

- خوب تا آخر این ماه بمون بعد برو تصفیه حساب . مرسی فدات شم .

قیافم خوشحاله . اما غم عالم تو دلم میشینه . همیشه فکر میکردم اگه موافقت کنه چی میشه . میگفتم میشینم تو خونه و بچم رو بزرگ میکنم . با هاش میرم مسافرت . شاید یاد خانومی هم از سرم بره .

مطب رو هم که می بستم اول خوشحال بودم . اما بعدا دلم سنگین شد . غصم گرفت که چرا اینقدر بی حوصله شدم . صمیمی بدبختم می زد تو سر و کلش که تو نفهمی تو دیوانه ای تو خری .

خودمو راضی میگیرم و میگم :

- باشه آخر ماه میرم تصویه . . . دود سیگار و بغض سبک تو گلوم میشکنه .

 حرفم نا تموم می مونه . بلند میشم .

- با اجازه

- اجازه مام دست شماست .

تا دم در میاد و در رو میبنده و میره تو .

میرم به سمت اتاق دکتر کشیک و مشغول نوشتن بلاگ میشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:45  توسط سهراب سنائی  | 

(6)

ساعت از ۴:۳۰ گذشته و حال و رمق بلند شدن رو ندارم . لحاف رو کنار میزنم که سردم بشه شاید بلند شم . به سمت دسشوئی میرم و چراغ رو روشن می کنم . خودم رو توی آینه خوب برانداز میکنم . موهای سرم ژولیده و به هم ریخته هست و خطوط مجعد ریشم از قانون خاصی پیروی نمی کنه .

ابروهام خیلی بلند شده و به مژه هام می خوره . یه دست تو موهام میکشم . انگشتام توشون گیر میکنه . خطوط کنار چشمم از یکی دوتا بدره و با شیب ملایمی پائین اومده . ریشم روی گونه ها رو پوشونده و نمی تونم رد زنبور گزیدگی روی گونم رو ببینم .

ساعت ۶ یا ۷عصر بود . یه زنبور از پنجره کلاس اومده بود تو و بچه ها آخر کلاس داشتن به بهانه اون خستگیشون رو در میکردن . هم سوالم از استاد مونده بود و هم اون دختر خانوم که هفته قبل نذاشتم سوال بپرسه مطمئنا می خواد بره سوال بپرسه . از دلقک بازی بعضی از دانشجوا آدم کفری میشه . کلاس که تموم شد ، قبل از اینکه استاد از پشت تریبون در بیاد رفت سراغش . منم نشستم که سوالش تموم بشه و من برم سوال بپرسم . رفته بودم تو نخش. به تربون استاد تکیه داده بود و یه کتاب یا جزوه ای رو گذاشته بود روبروی استاد که من از اینطرف نمی تونستم ببینم . پچ پچ می کردن اما سکوت به من اجازه می داد کم بتونم بشنفم چی میگن .

مانتوی نیمه بلندی پوشیده بود که تا پائین زانوش اومده بود . شلوار لی آبی سیر و یک مقنعه سورمه ای سرش بود و فقط گردی صورتش دیده میشد .

مثل کارمندای بانک . داشتم اجرای صورتش رو ورانداز میکردم که یکهو جیغم رفت هوا . صورتم مثل اینکه خرمالو خورده باشه جمع شد و بعد آتیش گرفت و منفجر شد . چنان سیلی محکمی به خودم نواختم که برق از ۳ فازم پرید .

به دستم نگاه کردم دیدم یک زنبور قرمز گنده پشمالو کف دستمه .  له شده بود بد بخت . تا اومدم پاشم دیدم استاد و همکلاسی کنارمنن و دارن احوالم رو جویا میشن . فقط در حالی که داشتن از جلو چشمم محو میشد و صدا هاشون بمتر و گنگ تر میشد گفتم من به نیش زنبور حساسیت دارم .

مچ دستم سوخت و چشمم و باز کردم . بابام بای سرم بود و پرستار ناشی مشغول چپوندن سوزن سرم تو مچم بود . استاد و همکلاسی هم پائین تخت بودن . مامان جون بیرون اتاق بود و سر رسید . بهم گفت پسر جون ما که جوون مرگ شدیم ( اینو با یه کنایه طنز به خوش گفت ) و داروها رو داد دست پرستار . استاد اومد کنارمو آروم دم گوشم گفت چشم چرونی عاقبت نداره .

همکلاسیم رو به مامان جون و آقا جون کرد گفت با اجازتون . استاد گفت صبر کن من میرسونمت . با آقاجون و مامان جون به سمت در خروجی می رفتن و آقا جون داشت تشکر می کرد . صداهاشون توی صدای هم همه بیمارستان گم میشد . سعی کردم به پرستار نگاه کنم که با دکتر اورژانس داشتن پشت سر استاد خم راست میشدن می گفتن خداحافظ آقای دکتر و  . . . یک تیکه رو نمی دیدم . لپم باد کرده بود و جلو رو نمی دیدم . سرم رو آوردم بالا و نگاهی به اطراف کردم . بعضی ها رو میشناختم . اما نمی دونستم اینجا کدوم بیمارستانه . آخرین لحضات نگاهم پشت سر همکلاسی بود که میرفت .

قیچی رو برداشتمو یکی دو سانت از سبیلم رو چیدم . لبم دیده شد . دندونامو یه نگاه کردمو شروع کردم به مسواک زدن .

دالامب دالامب دالامب . . .  ۵ تا ضربه زد . وضو گرفتمو اومدم بیرون . مشغول نماز بودم که تلفن زنگ زد . تا نماز تموم شد قطع شده بود . داشتم می رفتم به سمت آشپزخونه که دوباره زنگ زد . گوشی رو بر داشتم .

- بفرمائید

- صبح بخیر آقای دکتر این بیمارتون بازم درد داره

- همون دیروزی رو بهش بزنید . بهش بگید امروز مرخصه خودشو جم و جور کنه .

- چشم

رفتم به سمت اتاق عسلم . آروم در رو باز کردم دیدم تو تختش نیست . قلبم هری ریخت پائین . تا اومدم هول کنم یادم اومد با خالش رفتن خونه خانجون اینا .

اومدم پائین و مشغول صبحانه شدم . امروز وضع قلبم خوب نیست . یکم درد داره . میام پشت کامپیوتر و روشنش می کنم . یه نگاه به نوشته های دیشب میندازم بعضیا نظر گذاشتن . یکم دلم گرم میشه . می گم خوب امروز چهارشنبه رو کامل می کنم . اما قبل از اون امروز کشیکم باید برم بیمارستان . میرم بالا و لباسم رو می پوشم . مشغول پیدا کردن آستین کتم هستم که ۶ ضربه ساعت منو جم و جور میکنه . کیفم رو بر میدارم و میام پائین . ماشین خدا بیامرز آقا جون جلو هست . یک جاگوار نقره ای خیلی خوشکله . نشستم پشتشو استارت . . .  روشن نمیشه . باطریش خوابیده .

حال و وقت جابجا کردن باطری رو ندارم .

زنگ میزنم آژانس .

- بفرمائید

- ماشین می خوام فوری لطفا .

- آقای دکتر منزل هستید .

- آره . دم در وایستادم .

- فرستادم .

یک پراید فیروزه ای با سرعت زیادی داره میاد و خاک زیادی رو به هوا کرده . کنارم که ترمز میکنه لاستیکاش روی زمین خاکی لیز می خوره و خاک زیادی هوا میشه و سریع سوار میشم که خاکی نشم . طرف رو نگاه نمی کنم اما برام قابل تصور هست قیافش . یه آهنگ دامبولی . . .  گذاشته و حالم داره بد میشه . چین این آهنگای جدید ؟ یارو یه چرندی می خونه تو این مایه ها

شنونده داره برنامه از ایران تا لندن         می دونم بعد از این کار یه سریا به ما می خندن

زیگ زاگ زیگ زاگ می خونیم با دلی شاد اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد .

هر چی فکر میکنم یعنی چی نمی فهمم . دو سه بار اومدم بگم خفش کن گفتم الان به خاطر ریشم یارو میگه از این خشکه مقدسام . سعی میکنم حواسم رو به چیزای دیگه پرت کنم .

جلوی بیمارستان وایساد و پیاده شدم پولو که میدادم یه نگاه به یارو انداختم . خندم گرفت . نه به خاطر قیافش . خوب هرکی یه تیپی رو میپسنده . اما از این خندم گرفت که طرف دقیقا همون قیافه ای بود که تصور کرده بودم . همینطور که داشتم به حالتای یارو فکر میکردم از پله ها بالا رفتم و رسیدم جلوی در بیمارستان . برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم . تقریبا خلوت بود و هنوز جنب و جوش تو شهر را نیافتاده بود . تاکسیهائی که سرویس مدرسه بودن . چندتا کارگر شهرداری با موتوراشون . یه گربه و من . روم رو بر گردوندم به طرف در بیمارستان و گفتم یا حق و رفتم تو .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:57  توسط سهراب سنائی  | 

(5)

نماز رو که خوندم حال زیاد خوشی نداشتم . همونطور نشسته خودمو کشوندم جلو و قاب عکس رو بر گردوندم . عین همون اولین خندش داشت می خندید . عکس رو که گرفتیم از در عکاسی اومدیم بیرون . تابستون بود و هوا وحشتناک گرم بود . رفتیم در یک بستنی فروشی .

- من فالوده می خوام

- به من چه

-لوس نشو . بستنی بگیری نمی خورم .

- نخور میندازم جلو سگ بخوره .

- گمشو لوس . فالوده بگیریا .

- باشه .

زیر سایه درختا قدم میزدیم و بستنی رو می خوردیم . البته اون فالوده می خورد . با هم از زندگی و مراسم ازدواج و این چیزا می گفتیم . فالودش تموم شده بود و بدنبال سطل زباله هنوز لیوان فالوده دستش بود . لیوان رو از دستش قاپیدمو پرت کردم توی جوی آب . به سمت جو دوید و سعی کرد لیوان رو از توی آب روون برداره . هی هم داشت به من فحش می داد که بی فرهنگی و چنینیو چنانی . رفتم جلو تر لیوان رو از روی آب  بر داشتم و دویدم اونطرف خیابونو انداختمش توی سطل زباله و بر گشتم اینور .

گفتم حالا دیدی بی فرهنگ نیستم . دوباره راه افتادیم . تو مسیر داشتیم راجع به مراسم عروسیمون تو تابستون سال دیگه حرف میزدیم .

-  به یه نفر گفتم ۱۵۰۰ کیلو انگور سیاه برام بیاره

- برای چی ؟

- می خوام شراب درست کنم .

- با این همه انگور ؟ که چی بشه ؟

- می خوام شب عروسی به هر کی از اونورا رد میشه شراب بدم .

- نمی خواد دست بردار .

- نه شوخی می کنم . دو تا لیوان برای شب خودمون . بعد نگاهش کردمو چشمک زدم

 با دست اونوریش هولم داد و گفت :

- بی مزه .

-  البته ۱۵۰۰ کیلو انگور رو گفتم بیارن

-شوخی می کنی ؟

- نه روزی که آخرین جرعه شراب خوردیم هر دوتا مون میمیریم باشه ؟

- راستی یه قول بهم میدی ؟

- چی ؟

- من زودتر بمیرم .

- نه من زودتر می میرم .

- نه من

- نه من . اصلا هر دو تامون با هم میمیریم چطوره ؟

برای چند دقیقه سکوت حاکم شد و فقط گهگاهی صدای موتور یا ماشینهائی که پراکنده از خیابان می گذشتند شنیده میشد که به ما نزدیک میشن و دوباره دور میشن .

- نه تو زودتر بمیر .

- باشه . چرا ؟

- تو زنی اگر من بمیرم نمی تونی طاقت بیاری ولی من مردم هر طور باشه طاقت میارم .

- نخیرم می خوای بری سر بچم زن بابا بیاری .

ای خدا . چرا بهش اون قول رو دادم . من که نمی تونم طاقت بیارم . خدایا منو بکش و راحتم کن .

قاب رو که خیس شده از اشکهام پاک می کنم و میزارم سر جاش . هوا تاریکه . یه آپاژور رو روشن می کنم . می رم به سمت بار و یک گیلاس شراب می ریزم . میام کنار گرام و شد خزان رو میزارم و یاد همون خزانی می افتم که شد گلشن آشنائی .

میام توی اتاق کار و کامپیوتر رو روشن میکنم تا به قولی که به دکتر صمیمی دادم عمل کنم و وبلاگ بنویسم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:41  توسط سهراب سنائی  | 

(4)

تلق .. تلق .. تلق .. تق تق تق

من : بیا تو

مرضیه : ناهار آماده هست .

من : برای من بیار اینجا . آقای دکتر شما بفرمائید ناهار .

دکتر صمیمی : پاشو تو هم بریم اینجوری زشته جلوی منه مهمون .

با همون سردی همیشگی گفتم باشه و پتو رو از روم برداشتم و مچاله کردمو پرت کردم اونطرف و گفتم :

- بفرمائید .

مرضیه سنگ تموم گذاشته بود خدائیش همیشه اینجور مواقع باعث میشه خجالت نکشم . مهتاب و عسل هنوز دارن بازی میکنن . مرضیه صداشون میکنه و میان . طفلک عسلم خیلی کم حرف میزنه . میترسه بزنم تو ذوقش . خدا منو بکشه که هم من راحت شم هم این بیچاره ها .

راستشو بخواین تا حالا چند بار تصمیم گرفتم کلک خودمو بکنم . اما می دونم خانومی تو بهشته و من با خودکشی باید بقیه عمرمو تو جهنم بگذرونمو دیگه نمیبینمش . میشه یه تراژدی بزرگ برای اهل اون دنیا . چیکار کنم قسمت ما هم شده سوختن و ساختن . یه سکوت وحشتناک که توش گهگاهی صدای خوردن قاشق به چنگال یا بشقاب به گوش می خوره به میز حاکم شده . بغض گلوم رو گرفته و نمی تونم لقمه ها رو فرو ببرم . عسل میگه :

- بابائی 

با صدای لرزون جواب میدم :

- جون بابائی ؟

همه متوجه بغض من میشن و بر می گردن منو نگاه میکنن که اشک تو چشمام حلقه زده .

اصلا دلیل اینکه این مرضیه تنبل رو دک نمی کنم همین حس خوب بغض موقع غذا خوردنه که یاده دست پختش می افتم .

دکتر دستمال خودش رو از جیبش در میاره و میگه تمیزه خیالت راحت . از جعبه دستمال کاغذی یک دستمال در میارم و دکتر همینطور معطل می مونه . چشمام رو پاک می کنم و میام پا شم عسلکم میگه .

- برم خونه خانجون اینا ؟

- آره بابائی با خالت برین . وسایل مهدتم بردار فردا میام مهد دنبالت . داشتم می رفتم که دوباره گفت .

- خاله گفته بیای مهد .

- میام بابائی

میرم تو اتاق و در رو میبندمو گرام رو کوک میکنم و بلند میگم مرضیه یه قهوه بیار . دالامب دالامب دالامب . . . ۳ تا ضربه میزنه . ساعت رو نگاه میکنم ساعت ۳ شده . میرم کنار پنجره و پرده رو باز میکنم و میشینم تو طاقچه پنجره . و ظل می زنم به بیابون . مرضیه قهوه رو میاره و خیلی آروم میزاره روی میز و میز رو میاره میزاره کنارمو میره بیرون . نگاهش نمی کنم . درخت انار پشت پنجره دیگه برگاش مایل به زرد شدن و اناراش قرمز قرمز . پنجره رو باز می کنم . دستم رو میبرم بیرون و به زور می رسونم به یکی از انارا . میکنمشو پنجره رو میبندم . یه سوز پائیزی به صورتم می خوره ، به خودم میلرزم. بی اختیار اشکم راه می افته . یک پسر دانشجو بودم . ۱۹ یا ۲۰ سال داشتم . ۱۷ ام مهر ماه سال ۷۶ بود . از کلاس اومدیم بیرون و سر و صدا سکوت سالن دانشکده رو شکست . آخرین کلاس بودیم . ساعت ۷:۳۰ شب بود و هوا تقریبا کامل تاریک شده بود . یادم افتاد که از استاد یه سوال بپرسم . برگشتم . استاد پیر داشت با عصاش و کیف سنگینش در پس ما دانشجویان بی نزاکت می آمد و لنگ لنگان با غوز برجسته اش قدمی می زد . خیلی خجالت کشیدم . سریع کیفش رو از دستش قاپیدمو ازش عذر خواهی کردم که حواسم نبود بهش . پیرمرد خندید و گفت هنوزم بعضی از دانشجوهای پزشکی پیدا میشن که احترام شاگرد معلمی حالیشون باشه .

خندیدمو روم نشد بگم به خاطر سوال برگشتم وگرنه منم مثل بقیه قصدم این بود که به سرعت برم خونه .

خلاصه به لطف اینکه با استاد بودم تونستم از آسانسور دانشکده استفاده کنم و با آسانسور این ۴ طبقه رو طی کنم .

از در دانشکده بیرون رسیدیم . هوا تاریک تاریک بود . یک نگاهی به آسمون کرد و گفت امشب شب خوبیه . گفتم آره خوبه . خندید و گفت بچه جون هر چی من میگم که نباید تائید کنی . گفتم خوب خوبه دیگه . گفت نه اصلا هم خوب نیست . نگاه کن قمر در عقرب است . بعد توی آسمون یکم راجع به ستاره ها برام توضیح داد که هیچی نفهمیدم . خلاصه گفت بودن قمر در عقرب اصلا خوب نیست . تا کنار ماشینش رفتمو کیفش رو گذاشتم تو صندوق عقب ماشینش . گفت برسونمت ؟ گفتم نه ماشین دارم .

دروغ می گفتم . کدوم ماشین . رفتم جلوی دانشگاه تا یه ماشینی بیاد و منو ببره . یک خانومی هم اونجا بود . هیچ تاکسی نمیامد . تازه داشتم می فهمیدم بودن قمر در عقرب چقدر بده . خانومه هی خودش رو با من فاصله میداد . من هم روم رو کردم اونور که فکر نکنه من قصد بدی دارم .

همون موقع دیدم یه ماشین جلوم ترمز زد . خدابیامرز بابا بود .

مسیر شرکتشون از اونجا می گذشت .

سریع سوار شدم . بابا رفت جلو یه بوق برای اون خانومه زد . خانومه روش رو بر گردوند دیدم همکلاسی منه . بابا گفت دخترم من مسافر کش نیستم ولی این وقت شب اینجا خوب نیست وایسی بیا برسونمت . دختره گفت ممنون و سوار شد . بابا گفت چی شده فقط شما دو تا سرتون بی کلاه موند ؟

دختره که هنوز نفهمیده بود آقا جون بابامه . گفت از استاد سوال داشتم این آقا اونقدر معطل کرد که روم نشد برم جلو و از استاد سوال کنم . دانشکده هم خلوت شد و همه رفتن .

آقا جون زد زیر خنده و گفت این آقای چاپلوس پسرمه . حالا که این باعث علافی شما شده من شما رو میرسونم خونه . خیلی خجالت کشیدم . برگشتم نگاهش کردم و گفتم عذر می خواهم . یه لبخندی زد که . . . ای خدا هنوز اون خنده جگرم را آتش میزند . اونجا بود که تصمیم گرفت مامان عسل من بشه .

اشکام رو پاک میکنم و می بینم که باد پائیزی داره برگای درخت انار رو یکی یکی جدا میکنه و با خودش میبره .

همیشه توی پائیز یاد جواد بدیع زاده میفتم و اون آهنگ شد خزان گلشن آشنائی

پا میشم آهنگ رو میذارمو میشینم روی صندلی کمانی و قهوه ام رو مزه مزه میکنم . عسل میاد و میگه :

بابائی بوس بده برم . می خندم و بهش بوس میدم . صداهاشون از توی حیاط میاد که دارن میرن . مرضیه میاد میگه :

 - آقا شام گذاشتم روی گاز .

- نمی خورم بزار یخچال

- با من کاری ندارید ؟ برم ؟

- آره برو .

پا میشم میرم وضو بگیرم . تا خودم رو تا آینه میبینم میزنم زیر گریه .

میام سر نماز دوباره قنوت و دوباره . . .

دوباره های لعنتی زندگی من . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:57  توسط سهراب سنائی  | 

(3)

زینننننگ . . .  زیننننگ . . .  زینگ

- الو بفرمائید .

- . . .

- سلام آقای دکتر

- . . .

- بله خوابیدن همینجا روی صندلی بیدارشون کنم ؟

- . . .

- گوشی . . .

قبل از اینکه بخواد به طرفم بیاد دستم رو دراز می کنم و گوشی تلفن رو از کنارم بر میدارم و مرضیه با دیدن من بر میگرده .

- سلام

- سلام سهراب خان

- چطوری دکتر

- ممنون ما همیشه خوبیم مثل تو که نیستیم . چی کارار می کنی . می خوام بیام پیشت خونه ای ؟

- آره ولی حال و حوصلت رو ندارم .

- مهم نیست حالا میام اونجا حوصلم رو پیدا می کنی .

- قدم به چشم ولی جدا حال و حوصله ندارم .

- پس اومدم . غذا چی بگیرم ؟

- نمی خواد مرضیه هست یه چیزی میپزه .

- راستی به حرفم گوش نکردی هنوز ؟

در همین حین در خونه رو زده بودن و مرضیه در رو باز کرده بود و کنجکاو بودم که کی بوده که دره میاد تو

- آره مرسی دکتر منتظرتم خداحافظ . قطع کردم . مرضیه کی بود .

- مهتاب خانوم هستن آقا .

- خیله خوب عسل رو بیار پائین و در رو ببند و سر و صدا هم نکن . دکتر صمیمی ناهار میاد اینجا یه چیزی بپز .

- چشم آقا

پا شدمو تو صفحه ها دنبال یه چیزی میگشتم . چیز خاصی مد نظرم نبود . یک صفحه دیدم که نمی دونستم چی بود . گذاشتمش و سوزن و گذاشتم روش . دلکش بود . آهنگ موج بود . از این آهنگ خوشم نمیاد اما گذاشتم گوش بدم . کتاب زمین سوخته رو از لای کتابهای بالای شومینه پیدا کردم و شروع کردم به ادامه داستان .

مهتاب در زد و اومد تو .

- سلام آقا سهراب

- سلام مهتاب جان

- دیدم امروز تعطیله اومدم عسل رو ببرم .

- نه نبرش

- چرا ؟ مامان اینا هم دلشون تنگ شده . تو که نمیای اونجا .

- چرا بمون امشب با هم میریم اونجا خوبه ؟  وقتی نیست دلم میگیره .

- باشه . بعد از ناهار بریم پس ؟

- حالا میریم .

آخرین بار که رفتیم خونه خانجون اینا قلبم درد گرفت و کارم به بیمارستان کشید .

اول ازدواج وضع مالیم زیاد خوب نبود . می خواستیم خونه بخریم . به پول رهن خونه نیاز داشتیم که بگذاریم تو بانک که وام بگیریم . ناچار خونه رو تخلیه کردیم رفتیم خونه خانجون اینا . اتاق مجردی خانومی شد اتاق خوابمون . چه خاطراتی از اون اتاق دارم . دفعه قبل هر چی خانجون گفت نرو تو اتاق گوش ندادمو رفتم تو اتاق . هنوز همون شکلی مونده و کسی جرات نداره بهش دست بزنه . بوی خانومی اونجا از همه جا بیشتره . بوها آدمو دیوونه میکنن .

دیدم خانومی روی تخت نشسته . پریدم روی تخت . داشت لاک میزد . گفتم :

- دختر مگه نماز نمی خوای بخونی ؟

- رفتم تو فصل گلابگیری

- ا ا ا  چرا دیشب نگفتی موقت نزدیکه ؟

یه چشمکی زد و گفت خنگ من خیالتم چی بهت بگم و محو شد . دو دستی به سرم کوبیدم و زدم زیر گریه . یکی چنگ زد تو سینم و جلوی ضربان قلبم رو گرفت . یک چیزی هم دور حلقومم رو گرفت تا یک ذره نفس می کشیدم قفسه سینم آتیش میگرفت . فریاد زدمو . . . تو بیمارستان تو بخش مراقبتهای ویژه بهوش اومدم .

خیلی اون اتاق رو دوست دارم . تا چهلم از اون اتاق بیرون نیومده بودم . روز چهلم به زور منو از اتق بیرون بردن و گفتن زشته مردم چی میگن نه برای سوم اومدی نه برای هفتم اومدی . . . گور بابای مردم . اینا که خانومی نمیشه برای من .

مهتاب دست عسلمو گرفته بود و آوردش تو اتاق موهاش رو دو طرف سرش دم موشی کرده بود و لباس سفید لیموئی کوتاهی تنش کرده بود و چشمای شیطونش از پشت عینک کوچولوش میدرخشید . مهتاب گفت :

- بابا سهراب ما می خوایم بریم تو حیاط تاب بازی نمیای ؟

- شما برین منم میام .

 صدای ترق توروق و جلیز پلیز از تو آشپزخونه میومد . مرضیه از اونجا صداش رو بالا برد و گفت :

- آقا براتون فلفل بریزم ؟

- نه امروز نه . چی میپزی ؟

- خورشت قیمه بادمجون .

رفتم بالا تو اتاقمو لباس خواب رو در آوردم ربدوشامبر رو پوشیدم داشتم از پله ها میومدم پائین که صدای زنگ در خونه اومد . دیدم دکتر صمیمی پشت دره . در رو نزدم و خودم رفتم که در رو باز کنم .

در رو باز کردم دکتر یه سلام خشک کرد و با من دست داد و رفت در حیات رو باز کرد . همینطور هم غر میزد که اومده وسط بیابون زندگی میکنه . هر چی میگم دیوونه ای میگه نه رفت به سمت ماشینشو آوردش تو . منم همینجوری نگاش میکردم .

از ماشین که اومد پائین ویکی دوید به سمتشو شروع کرد به پارس کردن . عسلم جیغ زد و از رو تاب پرید پائینو رفت بغل خالش .

به ویکی اشاره کردمو ساکت شد رفت سراغ سوراخ خودش . به مهتاب گفتم :

- مهتاب جان تو هم ماشین رو بزار تو

- نمی خواد .

در و بستم و با دکتر رفتیم تو اتاق نشیمن .

من روی صندلی کمانی نشستمو پتو رو کشیدم روم و دکتر روی صندلی کوتاه کنارم نشست و شروع کرد به اصطلاح خودش درونیابی کردن من .

اصلا حوصله این قرتی بازیا رو ندارم . در آخر قرار شد که از اون شب وبلاگ باز کنم و خاطراتمو از ریز و درشت توش بنویسم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:26  توسط سهراب سنائی  | 

(2)

دالامب دالامب دالامب . . .  ۴ تا ضربه میزنه . از بالای سرم ساعت را بر می دارم نگاه می کنم . ولش کن فردا قضاش رو می خونم . پتو رو می کشم روی سرم . با خودم می گم خوب پاشو آبمیوه عسل رو آماده کن . تا صبحانش رو آماده کنی ساعتها میان و میرن .

بلند می شم و میرم پای یخچال چند تا سیب بر می دارم . می شورم . آب میوه گیر را که آماده می کنم یادم می آید که امروز تعطیله . راستی چرا امروز تعطیله . یکم فکر می کنم . ا ا ا  امروز ۲۵ شواله .

می رم دهنم رو آب میکشم . یه وضوی دست و پا شکسته میگیرم و میام تو اتاق . عکسش جولوی جا نمازمه . برش می گردونم . نیت می کنم و الله اکبر . همیشه تو قنوت مشکل دارم . تا دستم رو میارم بالا یاد اون روز می افتم که تا ساعت کذائی ۷:۵۳ دقیقه قنوت نمازم طول کشید و از صدای شیون مهتاب نمازم رو شکستم و به بیرون نماز خونه دویدم . مهتاب و مادرش داشتن تو سرشون میزدن . کف سالن بیمارستان سرامیک لغزنده ای بود در مسیر پیچ نمازخانه به راهرو لیز خوردمو خوردم به دیوار . همه چیز اسلومیشن شده بود . نور مهتابی های راهرو توی هر حرکتم جا بجا میشد . سرم داغ شده بود و هیچ صدائی بجز صدای پام رو نمیشنیدم . توی مسیر به یه برانکاو خوردمو چند تا ملق زدم بلند شدم لیز خوردم . دوباره بلند شدم . مهتاب همونطور که به سرش می کوبید روشو به سمت من برگردوند و روی زانوهاش خم شد و فریاد کشید سهراب ، مرد . دیگه چیزی از اون صحنه یادم نمیاد .

همیشه موقع قنوت اون صحنه ها میان تو ذهنم و با صدای بلند میزنم زیر گریه . آخه خدا من که اونقدر التماس کردم . مگه التماس من برات مهم نیست . همیشه قنوتها خیلی طول میکشه . چند بار تو مسجد نماز مردم رو هم خراب کردم . از اون موقع دیگه مسجد نمیرم .

نمازم رو که تموم می کنم هر چی فکر میکنم دعای روز ۲۵ شوال چی بود یادم نمیاد . حافظم خیلی خراب شده . چند ماهی هست که دیگه بعضی دعاها رو یادم رفته . چه میدونم شایدم دعای خاصی نداشت . خوب چهارشنبه که هست .

اَلْحَمْدُ للهِِ الَّذى جَعَلَ اللَّيْلَ لِباساً وَالنَّوْمَ سُباتاً وَجَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً لَكَ الْحَمْدُ اَنْ بَعَثْتَنى . . .

بقیش رو یادم نمیاد . خدایا چرا اینقدر مغزم پوک شده . پا میشم می رم مفاتیح رو میارمو مشغول میشم . دالامب دالامب دالامب . . .  پنج تا ضربه زد . به ساعت اتاق نگاهی می کنم . روی مهرم رو میدم و بلند میشم . قاب عکس رو درست می کنم . میرم از آشپزخونه کلید گلخونه رو بردارم . گشنمه . در یخچال رو باز می کنم . یه تیکه نون تست بر میدارم . میذارمش توی توستر . یک لیوان آب هم میریزم توی قهوه جوش و فیلترش رو عوض میکنم .

تا قهوه جوش بیاد نون رو بر میدارم شروع میکنم به سق زدن . خیلی خشک شده . همینجوری که تو دهنم بین دندونام نگهش داشتم . یکم ظرفشوئی رو خلوت می کنم و سیبها رو میشورم . خورد می کنم . قبل از روشن کردن آب میوه گیری میرم بالا ببینم در اتاق عسلم بسته باشه که بیدار نشه . در رو باز میکنم . مثل یک تیکه قرص ماه خوابیده . یک اشک کوچولو هم از گوشه چشمش آویزونه اما داره میخنده . فکر کنم خواب مادر ندیدش رو میبینه . نون رو با دستم می گیرم و با فشار دندون میشکنم و شروع به جویدن میکنم .

در رو آروم میبندم . میام پائین .نون رو میزارم روی اپن آشپزخونه . سیبها رو آب میگیرم . میزارم یخچال . یک فنجون قهوه میریزم . میام شکر بریزم . یادم میاد که من قهوم رو تلخ می خورم . خندم میگیره . الان ۵ ساله میام شکر بریزم و یادم میاد من قهوم رو تلخ می خورم . فنجون رو بر میدارم ، نون رو هم بر میدارمو دوباره به دندون میگیرم . کلید گلخونه رو بر میدارم و میرم توی حیاط . ویکی از تو سوراخش یه نگاه بهم میکنه و روش رو بر می گردونه . دوباره نون رو با دستم میگیرم و یک تکه دیگه ازش میشکنم . می جوم .

یادش بخیر اون روزی که دعوای مفصلی با همسایه کردیم که چرا گل ساعتی ما نمای مجتمع رو زشت کرده . خدا بیامرز عاشق گل ساعتی بود . الان تمام نمای خونه گل ساعتیه اما نیست که ببینه . دارن خشک میشن . هوا سرد شده . تلفن زنگ میزنه . سریع فنجون رو میزارم لب باغچه و نون رو میزارم روش و می دوم داخل که عسلم بیدار نشه . تلفن رو بر میدارم . از بیمارستانه . آقای دکتر میرضتون درد زیادی داره چیکار کنیم . من چه میدونم یه کاری بکنید .اینو تو دلم گفتم . مشخصات یه مسکن رو گفتم و قطع کردم .

یک تکه آشغال مرغای غذای رستوران محله که دیروز اضافه مونده بر میدارم . میذارم توی ظرف ویکی و براش میبرم بیرون . وقتی دست پرم رو میبینه میدوه به سمتم . دمش رو تکون میده و هی بالا و پائین میپره . میذارم جلوی سوراخش و میام سراغ قهوه . داره یخ میکنه . یه تیکه سر میکشم . فنجون رو همونجا ول میکنم . نون رو به دستم میگیرم و میرم توی گلخونه بخار قهوه نرم و خوش بوش کرده . هوای گلخونه هم سرد شده . میرم جلوی تابلو برق و درش رو باز میکنم . اصلا یادم نمیاد چجوری باید دما رو تنظیم میکردم . یکم با دکمه ها  ور میرم و درستش میکنم . یه نگاه به ساعتم میندازم . از ۶ گذشته .

یک کیسه کود رو بر میدارم . یکم خاک پای گلدون رو تکون میدم . گلدون رو بر می گردونم . یک تیکه میفته تو دستم . دستای خانومی رو میبینم که داره کمکم میکنه و سر زانو نشسته و می خنده . نمی تونم تحمل کنم . باسنم و ول میکنم روی زمین و هق هق میزنم زیر گریه . تکیه میدم به پنجره گلخونه و به فکر فرو میرم . تو همون حالت خاک پای ریشه رو میتکونم و کود میریزم پای گلدون و گل رو دوباره توش میزارم .

با آبفشان یکم آب به گل میزنم . کاش بودی . یادته با چه ترس و لرزی میرفتیم توی پارکینگ مجتمع و جوری که مش رمضون نبینه خاک گلدونها رو عوض میکردیم . نیستی ببینی من اینجا چه بریز و بپاشی میکنم .

هیچ کس هم گیر نمیده . صدای پارس ویکی میاد . فکر کنم کسی داره از اینورا رد میشه . در رو باز میکنم و بهش با اشاره میگم هیسسسس . سرش رو بر میگردونه و میره تو سوراخش . این پیره پسرم برای خودش حال و هوائی داره .

یکم با گلها ور میرم و دستمو میشورمو میرم تو خونه . ساعت ۸ گذشته . میرم بالا و عسلم رو میبوسم تا پیشونیش رو میبوسم چشماش رو باز میکنه و میخنده . این پدرسگم نمیزاره من مامانش رو فراموش کنم . حتی بیدار شدنش هم مثل مادرشه . دستش رو میندازه گردنم و بغلش میکنم . پاهاش رو انداخته دور کمرم و سرش رو گذاشته روی شونم . میبرمش دستشوئی میزارمش زمین میگم :

- جیش مسواک صبحانه .

- بابائی صورتم رو میشوری ؟

- آره بابائی جیشت رو بکن صدام کن .

توی دستشوئی یه نگاه به صورتم میندازم . ریشم خیلی بلند شده . سبیلم دیگه وقت اصلاحشه . از لب پائینی هم پائین تر اومده .

موهام رو از پشت سرم جمع میکنمو میارم جلوم . دستشون میکنم و میارم بالا سرشون رو نگاه میکنم . موخوره زده . خیلیم بلند شده . زشته اینقدر بلند باشه . قیچی رو بر میدارم و توی مشتم نگهشون میدارم و یک وجب ازشون رو می چینم . موها میریزه توی کاسه روشوئی . یادش بخیر وقتی موهام رو اصلاح میکرد همیشه میگفت این پارچه رو درست بگیر موها نریزه تو روشوئی .

- بابائی اومدم .

- صبر کن اینجا رو تمیز کنم

-چرا موهات رو میچینی خوشکل نیستش دیگه .

پوسخندی میزنم و دستم رو آب میکشم و بغلش میکنم . دستای کوچولوش رو میشوره منم صورت کوچولوش رو میشورم . میریم سر میز صبحانه براش آب میوش رو میارم . نشسته روی میز و هی پاهاش رو جلو عقب میکنه . همونطوری که دودستی لیوانش رو گرفته و داره سر میکشه هی میگه من صبحانه نمی خوام . نیار . نمی خورم . من به غرغراش توجه نمی کنم و صبحانش رو که میذارم ، بغلش میکنم و میشونمش روی صندلیش و میگم بخور نق نق هم نکن . دیلیلینگ دیلیلینگ دیلیلینگ . یه نگاه به آیفون میندازم آره مرضیه هست در رو میزنم و میرم جلوی در و صدام رو می برم بالا .

- پدر سوخته معلوم هست کجائی . خونه شده پر کثافت . دیگه نمی خوام بیای از شنبه میگم یکی دیگه بیاد .

به غرلوندام عادت داره و توجه نمیکنه . فنجون رو که لب باغچه بوده بر میداره و میاد به سمتم .

- سلام آقا

- سلام و کوفت برو ببین چه وضیه

- ببخشید من که گفتم ننه بزرگم مریضه .

- باز چش شده ؟

- اونم زیاد نمیمونه . امروز فردا کلکش کندس .

جا می خورم و دیگه صدام در نمیاد . چقدر سنگ دله این دختر .میرم روی صندلی کمونی میشینم و به خاکسترهای توی شومینه نگاه میکنم . یه تابی به خودم میدمو روزنامه دیروز رو که هنوز نخوندم بر می دارم یه مروری میکنم . مرضیه میره آشپزخونه و شروع میکنه به شستن ظرفها . داره با عسلم یه چیزائی میگه . با هم میخندن .

صداش رو میاره بالا و میگه :

- دوباره مشروب خوردین آقا

- این فضولیا به تو نیومده به کارت برس

- برا جگرتون بده آقا مثل آبکش میشه .

- به کارت برس .

- امروز شهادته آقا چطور تونستین مشروب بخورین .

- گفتم زهر مار به کارت برس اصلا اعصابم درست نیست . میگیرم با تیپا میندازمت بیرونها .

عسل که ترسیده یواش از کنار در آشپزخونه میره به سمت اتاقش . ای خدا چرا نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم . مرضیه هم خفه شده و داره کارش رو میکنه . این روزنامه ها هم که همش چرند مینویسن . یکم سردمه . پتوی نازک روی میز مچاله شده رو میکشم روم و خواب میرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:39  توسط سهراب سنائی  | 

(1)

صدای تیک تاک ساعت توی اتاق پیچیده بود . زورش به صدای التماس چوبهای در حال سوختن می چربید .

همیشه از صدای ضجه و التماس بیزار بودم اما صدای التماس چوبهای در حال سوختن یه چیز دیگه هست . آدم رو آروم میکنه .

یه تکونی به صندلی کمونی دادمو سنفونی صدای کمان صندلی و تیک تاک ساعت و خواندن چوبهای شومینه شروع شد و چنان حاکم بود که گوئی در همه دنیا فقط همین چند صدا وجود دارد .

چند دقیقه ای تا ۱۰ باقی مانده بود . فنجان رو بالا آوردم تا آخرین جرعه قهوه رو سربکشم . اونقدر یخ کرده بود که برش گردوندم توی فنجون و گذاشتمش کنارم روی میز .

زیر کشاله رونم روی لبه چوبی صندلی حسابی درد گرفته بود . بلند شدم ، پاهام خواب رفته بود ، لنگ لنگان فنجون رو به آشپزخونه بردمو گذاشتمش روی ظرفهای تلمبار شده . این دختره هم که همش دنبال بهانه می گرده نیاد به کارش برسه . دو روزه که نیومده و خونه شده مثل سطل زباله .

چراغ رو خاموش کردمو به سمت بار رفتم یه گیلاس پایه بلند برداشتمو یکی دو جرعه خمر توش ریختم رفتم به سمت شاه نشین . گیلاس رو گذاشتم روی اولین دسته نرده های شاه نشین و رفتم به سمت گرام . یه صفحه از جواد بدیع زاده رو گذاشتم . قبل از اینکه بخوام سوزن رو روی صفحه رها کنم صدا بلند شد . دالامب دالامب دالامب . . . ۱۰ تا ضربه زد با اینکه همه ساعتها دقیقن بازم یه نگاه به ساعت مچی میکنم تا لحظه ها از دستم فرار نکنن . کاش اون موقع ها قدر ثانیه های با اون بودن رو دونسته بودم. یادش افتادم . اگر بود می گفت دیر وقته برو بخواب فردا باید بری سر کار . این بهانش بود همیشه به این بهانه منو می کشید به رخت خواب اما تا پاسی بعد از نیمه شب . . .

بغض تو گلوم گیر کرد و اشک تو چشمام حلقه زد . درست مثل اینکه یکی پنجش رو تو حلقومم فشار بده . سوزن رو رها کردمو با گوشه آستین ربدوشامبر اشکمو پاک کردم . از پله ها که پائین میام یادش می افتم . همیشه همینطوره . توی خونه قبلی از پله ها که افتاده بودم مثل گندم برشته بالا و پائین میپرید . اصولا هر وقت پله می بینم یادش می افتم . گیلاس رو از روی دسته نرده بر می دارم و به سمت شومینه می رم . گیلاس رو میزارم روی میز و میرم به سمت شومینه . چند تا تکه چوب میندازم توی شومینه و میام میشینم . گیلاس رو بر می دارم و یه نگاه بهش میندازم . یه تکون دورانی بهش میدم . زیر نور کم آپاژور تلالو رنگ ارغوانی سیرش منو یاد شب عروسی انداخت که تا صبح با همین گیلاسها و دقیقا با همین شراب تا صبح چه عشق بازی کردیم .

یک قطره افتاد توی شراب . الان سالهاست که شرابمو با طعم اشک می خورم . سرم آوردم عقب و گردنمو به پشتی صندلی تکیه دادم . عکسش بالای شومینه هست . چه شب تا صبحهائی که اینجا جلوی عکسش ننشستمو نگاهش نکردم . شیطنت صورتش مثل آتیش دل آدمو میسوزونه . حرارت شعله های شومینه روی صورتم باعث میشه اشکها پائین نیومده خشک بشن .

بازم بغض گلوم رو میگیره . سرشو خم کرده به یکطرفو داره میخنده . موهای مشکیش مثل شبای من سیاهن . آهنگ میرسه به اونجا که

آتشی اما در دل خرمن مرهم نهی

نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و های های میزنم زیر گریه .

از وقتی اومدیم اینجا خیلی خوبه چون نگران مزاحمت برای همسایه ها نیستم . از اینجا تا اولین خونه شهر ۲ یا ۳ کیلومتر راهه . تنها کسائی که بعضی شبا بی خوابشون می کنم عسلمه و ویکی . البته ویکی معمولا تا صبح خودش بیدار هست . اما طفلکی عسلم بعضی شبا از سر و صدای من بیدار میشه .

گیلاس رو گذاشتم روی میز که دیدم عسلم اومده روی سرامیکهای یخ کنار من نشسته .

- الهی بابات بمیره بیدارت کردم .

- نه بابائی خوابم نمی بره .

- بیا بغل بابائی ببینم تو رو عسل بابائی . بغلش کردمو گذاشتمش تو بغلم . دو تا پاش رو گذاشت دو طرف پاهام و با دستای سرد و کوچیکش شروع کرد اشکهامو پاک کردن .

- بابائی مامان پیش خداست . اون جاش اینقدر خوبه . خاله مهتاب میگه هر روز ما رو میبینه .

- آره بابائی اون جاش خوبه و ما رو می بینه ( تو دلم : اما من جام بده و اون رو نمی بینم )

- بابائی خاله گفته پس فردا بیای مهد . میای ؟

- آره که میام عروسک بابا . مگه میشه نیام .

محکم میکشمش به بغلم که نبینمش . یه جورائی آینه دقم شده . عین مامنشه . انگار فقط کوچیک شده . همینجوری که توی بغلمه با دو تا پام یه تکه چوب رو از روی زمین بر می دارم و می ندازم توی شومینه .

دالامب دالامب دالامب . . .  یازده تا ضربه می زنه یه نگاه به ساعت مچیم میندازم . آره ساعت یازده شده .

آروم عسلم رو بلند میکنم و میبرم میزارم توی تختش . نازش می کنم . می بوسمش و عرق پیشونیش رو پاک می کنم و روش رو میدم و یه پتوی نازک میندازم روی شونم ، میام گیلاس شراب رو بر میدارم و میرم توی حیاط لبه ایوون می شینم . یه نگاه به آسمون میندازم . ویکی میاد کنار پام می خوابه و نگام میکنه . اون موقع ها فقط یه توله کوچیک بود و فکر نکنم اونو یادش بیاد  . اما الان یه سگ نره غول شده که اسم ویکی اصلا بهش نمیاد فکر می کنم باید اسمش هرکولی چیزی بود . اینجور شبا میاد کنار پام دراز میکشه . میدونه دوست ندارم خودشو بهم بماله . ولی تا جائی که میتونه نزدیکم میمونه .

بگذریم . میگفتن پشت سر مرده سرده و زود یادت میره . اما الان ۵ سال و ۱۱ ماه و ۸ روز و ۳ ساعت و ۳۲ دقیقه از اون شب لعنتی گذشته و من اشک چشمام خشک نشده .

میگن پسر کو ندارد نشان از پدر. خدا بیامرزتش بعد مادرم ۲ روز بیشتر دووم نیاورد من چه نشانی دارم که ۶ ساله زنده موندم . وقتی بعد  دو روز از مرگ مامان جون قلبش درد گرفت . گذاشتمش تو ماشین و داشتم با سرعت می رفتم به سمت بیمارستان.

گفت : سهراب

- جانم بابا

- یواش برو بابا فایده نداره

-  به خودتون فشار نیارین .

- جدی میگم دیشب خواب مامان جون و دیدم بردتم خونش اونقدر قشنگ بود که  . . .

- بابا . . . بابا . . .

آخرین کلمات بابا همینا بود .

صدای آهنگ از پنجره شاهنشین شنیده میشه .

 

شد خزان گلشن آشنائی
باز هم آتش به جان زد جدائی          
عمر من این گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفایی
نوگل گلشن جورو جفائی
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو مست ازمی به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله كنم تا كی؟

تو و این چون ناله كشیدن ها
من و گل چون جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون كردی
جه بگویم چون كردی
دردم افزون كردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
كه شكستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
كه در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا كی؟

نمی كنی ای گل یكدم یادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردی
با غم و حسرت یارم كردی
مهر تو دارم باز
بكن ای گل با من
هرچه توانی ناز
كز عشقت میسوزم باز
   

دوباره هق هق زدم زیر گریه . آروم آروم شرابو یکم مزه مزه کردم .

آسمون کلی چرخیده بود و ستاره ها دیگه سر جاشون نبودن .

دالامب دالامب دالامب . . .  دوازده تا ضربه زد . یه نگاه به ساعت مچیم کردم . ساعت دوازده بود . ته گیلاس رو سر کشیدم .

یکم سردم بود هنوز هوا مهر ماهیه . یادش بخیر اگر بود مثل امشبی تولد من بود و کلی تا صبح . . .

بازم اشکم راه افتاد .

بلند شدم . یک گل ساعتی از دیوار کندمو  رفتم توی خونه . ویکی بلند شد وایستاد و نگاهم کرد . در رو که بستم یه ناله کردو روش و برگردوند و رفت طرف سوراخ خودش . صفحه تموم شده بود و داشت برای خودش می چرخید . برگردونش از همون سال خرابه و رمق درست کردنش رو ندارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:22  توسط سهراب سنائی  |